ماهنامه الکترونیکی خبری - تحلیلی بلیغ (سال یازدهم - شماره یکصد و هجدهم - آبان 1404)

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

صفحه کاربران ویژه - خروج
مرتب سازی بر اساس
 

ماهنامه الکترونیکی خبری - تحلیلی بلیغ (سال یازدهم - شماره یکصد و هجدهم - آبان 1404)

null

طلیعه سخن

در پيشرفت اسلام، زنان بزرگ و با شخصيتى هم چون حضرت خديجه و بانوى اسلام فاطمه زهرا و دخترش زينب‏ كبرى سلام الله علیهنّ شركت داشته ‏اند که برای اجراى حق و عدالت بزرگ ترين فداكارى را به خرج داده ‏اند و با ايمانى محكم و تفكرى عالى، مردان خود را با تمام وجود در اين مسير حمايت مى‏ كردند، و على علیه السلام نيز براى آن ها احترام فوق العاده قائل بود.

در این میان عقیلۀ بنی هاشم زینب کبری سلام الله علیها همان بانوی بزرگواری است که در پيشرفت اسلام، بزرگ ترين فداكارى را به خرج داده و با ايمانى محكم و تفكرى عالى هنگامى كه ضرورت هاى سياسى و اجتماعى ايجاب می کرد توانست، با حفظ جهات عفّت، وارد صحنه ها ی اجتماعی شود.

آری وقتی زینب کبری سلام الله علیها احساس کرد عدم واكنش در برابر فساد اموی نظم كلّى جامعه را به هم مى ریزد و براى كلّ اجتماع خطر دارد، لذا رسالت خود را در امتداد قيام امام حسين عليه السلام در عاشورا و كربلا و در صحنه اجتماع به نحو احسن به منصه ی ظهور رساند.

گفتنی است خداوند عقلانیت و خردورزی را در انبياء و اوصياى معصوم آن ها قرار داده است، به نحوی که عقول انبياء و اولياء، شعاع بسيار گسترده اى را در بر می گیرد و حقايقى برای آنان حاصل می شود كه برای ديگران پوشيده و پنهان مانده است.

بانوى قهرمان كربلا، حضرت زينب كبرى عليها السلام ، که در دامن ولایت و در بیت امامت رشد کرد، بالاترین ابعاد خردورزی و عقلانیت را در تاریخ اسلام به منصۀ ظهور رساند؛ گويى تمام آن از روح بلند على بن ابى طالب عليه السلام و حکمت و عقلانیت بى نظيرش تراوش كرده و بر گفتار و رفتار دخترش زينب كبرى عليها السلام جارى شده است.

لذا یکی از ويژگي های حضرت زينب سلام الله عليها كه به او موقعيت ويژه مي بخشيد عقل و تدبيرش در صبر و تحمل و مدیریت حوادثی بود که بعد از جدش رسول الله صلی الله علیه و آله به او روي آورد، به نحوی که او در بين زنان قريش و بني هاشم به خاطر درايت و تدبير و حلم و بردباريش ملقب به عاقله و عقيله و عقيلة النساء شده بود.

علامة قزويني در بيان عقيله بودن زينب سلام الله علیها این چنین مينويسد: عقل و درايتي كه زينب سلام الله علیها داشت حادثه كربلا را رهبري و از فرزندان امام حسین علیه السلام چنان آبرومندانه سرپرستي نمود و جان امام زين العابدين عليه السّلام را از مرگ حتمي نجات داد و كاخ يزيد را به لرزه در آورد ونهضت حسيني را تا به امروز زنده و پاينده نمود.[١]

گفتنی است نام گذاری میلاد پرخیر و برکت حضرت زینب سلام الله علیها با عنوان روز پرستار ما را بیش از پیش به نسبت انکار ناپذیر حضرت زینب سلام الله علیها با مقوله ی پرستاری رهنمون می سازد، به عنوان نمونه على بن الحسين عليه السلام مى‏ گويد: «شبى كه پدرم فرداى آن به شهادت رسيد، بيمار بودم و عمه‏ ام زينب از من پرستارى‏ مى‏ كرد.

در روايتى دیگر آمده است: هنگامى كه امام حسين عليه السلام تنها شد به خيمه‏ هاى برادرانش سر كشيد... آنگاه به سوی خيمه‏ هاى زنان روانه شد و به خيمه فرزندش امام زين العابدين عليه السلام رفت. او را ديد كه بر روى پوست خشنى خوابيده و عمه‏ اش زينب عليها السلام از او پرستارى‏ مى‏ كند. چون حضرت على بن الحسين عليه السلام نگاهش به پدر افتاد خواست از جا برخيزد، ولى از شدت بيمارى نتوانست، پس به عمه ‏اش زينب گفت: «كمكم كن تا بنشينم چرا كه پسر پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم آمده است» زينب عليها السلام وى را به خود تكيه داد و امام حسين عليه السلام از حال فرزندش پرسيد.

در فراز دیگر نیز می توان به خطاب امام حسین علیه السلام نسبت به خواهرش زینب سلام الله علیها مبنی بر نگهداری و مراقبت از كوچك ترين فرزند امام حسن مجتبى عليه السلام را مورد تأکید قرار داد که فرمود:«خواهرم! او را نگهدار».

اهمیت ایفای وظیفه پرستاری از آن جهت است که حضرت زینب سلام الله علیها در روز عاشورا داغ شش برادر و دو فرزند و ده ها نفر از بستگان و اصحاب باوفاى پدرش را ديد و خود نیز به اسارت رفت، لذا بايد چنان پريشان و افسرده حال و ناتوان باشد كه حتى سخن گفتن عادى خويش را فراموش كند، اما می بینیم حضرت زینب پس از شهادت امام حسين عليه السلام رهبرى كاروان اسيران را به همراه امام سجاد عليه السلام به عهده گرفت، و همه جا از جان آن حضرت و زنان و كودكان مراقبت مى كرد و گاه خود را سپر بلاى آن ها قرار مى داد و در كوفه و شام با افشاگرى هايش ظالمان را رسوا ساخت، بذر انقلاب را در همه جا پاشيد و پيام خونين كربلا را به گوش مردم رساند.

حال با این تفاسیر نسبت نام گذاری تولد آن حضرت با روز پرستار را بهتر می توان دریافت که همۀ این موارد حاکی از عمق ایثار و فداکاری و اوج مقام پرستاری آن حضرت است.

در خاتمه باید گفت تقارن روز پرستار با میلاد حضرت زینب سلام الله علیها ارزشمند و مایه مسرت است، لذا پرستاران باید ایشان را الگو و سرمشق خود قرار دهند.

 بی تردید قشر پرستار از جمله زحمت کشان جامعه به شمار می روند که همواره دغدغه خدمت و رسیدگی به مشکلات بیماران را دارند؛ لیکن پرستاران در مقوله شغلی خود زحمات طاقت فرسایی می کشند و دولت باید برای سختی های شغل پرستاری و انبوه مشکلات و چالش های پرستاران چاره ای بیندیشد.

پی نوشت:

[١] زينب الكبرى علیها السلام من المهد الى اللحد (ط- بیروت)، ص ٤٠.

پیام ها و بیانیه ها

پیام تسلیت حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی دامت برکاته
درپی درگذشت متعلّقه مکرّمه حضرت آیت الله سیستانی دامت برکاته

بسم الله الرحمن الرحیم
إنا لله وإنا الیه راجعون

حضرت آیت الله سیستانی دامت برکاته

خبر ارتحال متعلّقه مکرّمه، مرحومه مغفوره، موجب اندوه و تألم گردید. این مصیبت را به محضر شریف جنابعالی و بیت مکرم تسلیت عرض میکنم.

از خداوند متعال برای آن علویه مؤمنه رحمت واسعه الهی و علوّ درجات، و برای جنابعالی و بازماندگان محترم دوام توفیقات و صبر و اجر مسئلت دارم.

تصویرسازی

دیدارها

دشمن در پی انحراف نسل آینده است

حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی در دیدار با رئیس فدراسیون خوجه های اثنی عشری با تأکید بر اهمیت توجه ویژه به نسل جوان، خاطرنشان کردند: جوانان، امروزه به دلیل تبلیغات دشمن با مشکلات متعددی روبهرو هستند و دشمن نیز میکوشد آنها را منحرف کند، چراکه آینده در دست نسل جوان است.

معظمله با قدردانی از فعالیتهای جامعه خوجه، افزودند: خوجهها جمعیتی منسجم و موفق در سراسر جهان هستند که در زمینههای دینی، فرهنگی، اجتماعی و آموزشی نقشآفرینی میکنند و من از خداوند برایشان توفیق بیشتر را مسئلت دارم و از صمیم دل دعایشان میکنم.

ایشان با اشاره به تجربه تاریخی اندلس، فرمودند: در اندلس دشمن با برنامهریزی جوانان مسلمان را از اسلام جدا کرد و در نهایت، مسلمانان این سرزمین شکست خوردند. امروز نیز این تجربه باید برای همه مسلمانان درس عبرت باشد تا با بیداری و هوشیاری جوانان، از تکرار چنین سرنوشتی جلوگیری شود.

ضرورت رسیدگی به معیشت مردم و توجه به جوانان

حضرت آیتالله العظمی مکارم شیرازی در دیدار با رئیس مجلس شورای اسلامی ضمن تبریک ایام ولادت امام حسن عسکری علیه السلام، با اشاره به اقدامات انجامشده و برنامههای آینده مجلس، مجموعهای از مسائل مهم کشور را مورد تأکید قرار دادند.

ایشان در ابتدای سخنان خود با اشاره به مشکلات اقتصادی مردم، فرمودند: متأسفانه دستهایی در کار است که نمیگذارند حق مردم به مردم برسد. شنیدهایم برخی از بانکها با اقدامات خود موجب افزایش تورم و فشار بر مردم شدهاند. شایسته است در این زمینه تحقیق و برای جلوگیری از چنین اقدامات مخربی تصمیم جدی اتخاذ شود.

معظم له در ادامه، موضوع مسکن را از مهمترین مشکلات امروز جامعه دانسته و افزودند: مسکن برای مردم به یک مشکل بزرگ تبدیل شده است. اگر دولت زمین را در اختیار مردم بگذارد، بخش بزرگی از مشکل مسکن حل خواهد شد؛ چرا که زمین نزدیک به نیمی از هزینه مسکن را تشکیل میدهد.

معظم له با تأکید بر اهمیت مسائل فرهنگی خاطرنشان ساختند: جمهوری اسلامی تنها با اقتصاد و سیاست معنا نمییابد، بلکه باید به مسائل فرهنگی و معنوی نیز توجه جدی شود.

ایشان در ادامه با اشاره به قانون حجاب، خاطرنشان کردند: قانون خوبی تصویب شده اما بلاتکلیف مانده است. بهتر است دولت این قانون را از ادارات خود شروع کند.

معظم له همچنین بر استفاده از انرژی خورشیدی تأکید کرده و گفتند: ایران کشوری آفتابی است و مسئولان وعده دادهاند که با توسعه پنلهای خورشیدی مشکل خاموشی برق در سال آینده برطرف خواهد شد.

ایشان در بخش دیگری از سخنان خود به مسائل جوانان پرداخته و فرمودند: جوانان چند مشکل اساسی دارند؛ ازدواج، مسکن و کار. دولت باید با بسیج خیرین و استفاده از ظرفیتهای موجود این مشکلات را برطرف کند تا جمعیت کشور که از مهمترین عوامل قدرت است حفظ شود.

معظم له با اشاره به فعالیتهای خیرین تصریح کردند: خیرین میتوانند نقش مهمی در ساخت مدارس، دانشکدهها و درمانگاههای مجهز ایفا کنند.

ایشان خواستار تسریع در ساخت و بهره برداری فرودگاه قم شدند و افزودند: وجود فرودگاه در قم اهمیت این شهر را در جهان بیشتر میکند و رفتوآمد زائران را تسهیل خواهد کرد.

ایشان در پایان با اشاره به نقش نظارتی مجلس فرمودند: نظارت بر عملکرد وزرا به معنای مچگیری نیست، بلکه موجب دقت بیشتر در کار آنها خواهد شد.

بزرگداشت بزرگان، ادای حق آنان و تشویق نسلهای آینده است

حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی دامت برکاته در دیدار با مسئولین اجرایی همایش پیشتازان نهضت اسلامی، بزرگداشت مرحوم آیت الله یزدی، با تأکید بر اهمیت تکریم عالمان و خادمان دین و نظام اسلامی، فرمودند: بزرگداشت بزرگان گذشته چند فایده دارد. یکی از فوائد آن این است که گوشهای از حق آنان ادا میشود. آنان خدمت کردند و ما با برگزاری اینگونه مجالس، در واقع بخشی از زحماتشان را جبران می کنیم.

ایشان در ادامه افزودند: فایده دیگر این کار برای نسل فعلی است. وقتی نسل جدید میبیند که نسبت به بزرگان گذشته احترام گذاشته میشود، تشویق میگردد تا در مسیر آنان گام بردارد و در این راه ثابتقدم بماند.

آیت الله العظمی مکارم شیرازی تأکید کردند: خداوند نسبت به کسانی که حقشناساند، محبت ویژهای دارد. وقتی ما قدردان زحمات دیگران باشیم، لطف الهی نیز شامل حال ما خواهد شد.

ایشان با اشاره به خدمات مرحوم آیتالله یزدی فرمودند: ایشان شخصیتی شناخته شده بود که در نظام جمهوری اسلامی خدمات بسیاری داشت.

دیدار حجت الاسلام والمسلمین مروی زید عزه با آیت الله العظمی مکارم شیرازی دام ظلّه

حجت الاسلام والمسلمین مروی تولیت آستان قدس رضوی با حضور در بیت حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی با ایشان دیدار و گفتگو کردند.

در این دیدار دربارۀ خدمات و فعالیت های تولیت آستان قدس صحبت و گفتگو شد.

سخنرانی ها

رمز پیشرفت طلاب، پشتکار، اخلاص و شناخت خلأهای علمی است

حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی در سخنانی به مناسبت آغاز سال تحصیلی حوزه های علمیه، ضمن تبریک به علما و طلاب، بر ضرورت تلاش، اخلاص نیت و استفاده از ابزارهای روز در مسیر پیشرفت علمی و تبلیغی تأکید کردند.

ایشان در دیدار با طلاب، اساتید، مدیران و کادر مراکز تحت اشراف معظم له، با اشاره به حدیثی از امام حسن عسکری علیه السلام که فرمود: «خَیرُ الأُمورِ اثنان: الإیمانُ بالله و البِرُّ بالإخوان»، اظهار داشتند: این حدیث نشان میدهد ایمان به خدا و نیکی به برادران دینی دو رکن اصلی در مسیر خیر و نیکی هستند.

آیتالله العظمی مکارم شیرازی رمز موفقیت طلاب را چند عامل دانسته و افزودند: نظم و پشتکار، خلوص نیت و احترام به بزرگان دین، ارکان اساسی در پیشرفت طلاب است. انسان باید در مسیر علم خسته نشود، نیت خود را الهی کند و به اساتید و علمای دین احترام بگذارد.

معظم له با اشاره به تاریخ حوزههای علمیه تصریح کردند: شیخ طوسی با وجود فشار دشمنان در بغداد، دست از کار نکشید و با هجرت به نجف، حوزهای را بنیان نهاد که هزار سال است چراغ علم و فقاهت را روشن نگه داشته است. این ثمره پشتکار و ایمان است.

ایشان در ادامه با یادآوری تجربه تألیف «تفسیر نمونه» فرمودند: «زمانی نیاز به تفسیری فارسی و بهروز احساس شد. با یاری فضلای جوان، نگارش تفسیر نمونه آغاز شد و امروز این اثر به زبانهای مختلف از جمله عربی، اردو، ترکی، انگلیسی و هوسا ترجمه شده است. پس از آن، شرح نهجالبلاغه و صحیفه سجادیه نیز تدوین شد و با استقبال گسترده روبهرو گردید.

آیتالله العظمی مکارم شیرازی با اشاره به نقش فناوریهای نوین در پیشرفت علوم، تأکید کردند: حوزه باید از ابزارهای روز از جمله هوش مصنوعی بهره گیرد. همانطور که در گذشته برخی با بلندگو و تلفن مخالفت میکردند، نباید امروز در برابر فناوریهای جدید بایستیم. بلکه باید نخستین استفادهکنندگان از این ابزارها در مسیر ترویج دین باشیم.

معظم له در بخش دیگری از سخنان خود خاطرنشان کردند: من همچنان مشغول کار علمی هستم. اصلاح مجموعه بحار الانوار را تا جلد نود و ششم پیش بردهایم. درسهای حوزوی را سه روز در هفته ادامه میدهم.

ایشان در پایان خطاب به طلاب و اساتید حوزه فرمودند: با ایمان، تلاش و اخلاص خود و با استفاده از ابزارهای نوین، جای خالیهای علمی و فرهنگی را پر کنید. دعا را فراموش نکنید؛ دعا اثر دارد. من همواره در قنوت نمازها برای موفقیت علما و طلاب دعا میکنم و از شما نیز درخواست دعا دارم.

اخبار پایگاه

ویدئو کلیپ «کاروان نور»

از مدینه تا قم، از شوق دیدار تا شهادت روایتی تصویری از هجرت و غربت بانوی کرامت، حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها، به مناسبت دهم ربیع الثانی سالروز شهادت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها، تولید گروه رسانه ای دفتر آیت الله العظمی مکارم شیرازی مدّ ظلّه العالی

یادداشت

1
شرح فرازهایی از دعای «مکارم الاخلاق» امام سجّاد علیه السلام
از منظر آیت الله العظمی مکارم شیرازی مدّ ظلّه العالی

دعاها، مخصوصاً دعاهای معصومین علیهم السلام، سرشار از درسهای عالی تربیت و اخلاق است. در این میان دعای «مکارم الاخلاق» که از امام سجّاد علیه السلام نقل شده، برجستگی خاصی در میان دعاهای صحیفۀ سجّادیه دارد. علاوه بر طولانی بودن این دعا، از محتوای فوق العادهای نیز برخوردار است. دعای ارزشمندی که تهذیب اخلاق، شیوۀ ارتباطات اجتماعی سازنده و شیوۀ بندگی شایسته را به انسان حقیقت جو میآموزد. نیز در آن یک دوره درس اخلاق و صفات برجستۀ فردی و اجتماعی که در پرتو آن میتوان طرح زندگی صحیحی برای فرد و جامعه ریخت، بیان گردیده است.

بیتردید اگر کسی به دنبال خودسازی معنوی با نسخۀ معصوم و به دور از خطا و لغزشهاست، دعای مکارم الاخلاق از برترین آنهاست.

دعای مکارم الاخلاق در یک نگاه

این دعا همانگونه که از نامش پیداست، درخواستی است از خداوند، برای رفع صفات ناپسند و مذموم و کسب فضائل اخلاقی و حرکت در راه و روشی که مورد رضایت خداوند است. امام سجّاد علیه السلام با زبان دعا، بسیاری از رذائل اخلاقی و گناهان را برمیشمرد، تا از آنها اجتناب شود و فهرستی از فضائل اخلاقی را نیز بازگو میکند و آراستگی بدان صفات را از خداوند میطلبد، تا مؤمنان برای کسب این صفات، به او اقتدا کنند. این دعا در «صحیفۀ سجّادیه» که از کتب گرانقدر میباشد، آمده است.

در این دعا نوزده فصل وجود دارد، که هر فصلی با صلوات بر محمد و آل محمد آغاز میشود. همان ذکری که طبق روایات معصومین علیه السلام سبب استجابت دعاهاست.

درست است که مخاطب این دعا خداوند است، اما در واقع آموزشی است برای همۀ انسانهایی که درس اخلاق میطلبند و یا در مسیر سیر الی الله در حرکتاند.

در ضمن باید توجه داشت که مکارم جمع «مکرمت» و «مکرمت» یعنی بزرگواری. بنابراین «مکارم اخلاق» یعنی اخلاق برجسته و فاضله و بزرگوارانه. کسانی که از آن بهرهمندند، برجسته ترین انسانها محسوب میشوند.

آنهایی که به خدا ایمان دارند

امام سجّاد علیه السلام در فرازی از دعا، مطالبی را از خداوند درخواست میکند که عمدۀ آنها جنبۀ معنوی و روحانی دارند؛ از جمله میفرماید: «وَبَلِّغْ بِایمانی‏ أکمَلَ الْإیمانِ؛ [خداوندا!] ایمان مرا به کامل ترین ایمان برسان!».

تعبیر به «أکمل الإیمان» نشان میدهد که ایمان مراتبی دارد: گاهی در حدّ أعلی است: مانند ایمانی که در کلام امیرمؤمنان علی علیه السلام مطرح میشود: «لَوْ کشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ یقینا؛ اگر پردهها کنار برود، بر ایمان من افزوده نمیگردد». گاهی در حدّ أدنی است که اگر کمی پایین تر برود، انسان از دایرۀ ایمان خارج میشود. کلام امام سجّاد علیه السلام اشاره به درجۀ عالی ایمان است.

از آن بالاتر چیزی است که قرآن مجید در اوائل سورۀ «انفال» بیان کرده است: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُکرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِیتْ عَلَیهِمْ آیاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَاناً وَعَلَی رَبِّهِمْ یتَوَکلُونَ * الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلَوةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ ینفِقُونَ * أُوْلَئِک هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَّهُمْ دَرَجَاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَمَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کرِیمٌ؛ مؤمنان، تنها کسانی هستند که هرگاه نام خدا برده شود، دلهاشان ترسان میگردد، و هنگامی که آیات او بر آنها خوانده میشود، ایمانشان فزون تر میگردد، و تنها بر پروردگارشان توکل دارند * آنها که نماز را برپا میدارند، و از آن چه به آنها روزی دادهایم، انفاق میکنند * [آری،] مؤمنان حقیقی آنها هستند، برای آنان درجاتی والا نزد پروردگارشان است، و برای آنها آمرزش و روزی پرارزش است».

از این سه آیۀ شریفه به خوبی استفاده میشود که ایمان کامل علاوه بر اعتقاد قلبی و عمل به ارکان مسائل دیگری را نیز شامل میشود؛ از جمله اینکه هنگامی که نام خدا برده میشود دل لرزان گردد و احساس مسئولیت کند و هنگامی که آیات قرآن بر او خوانده شود ایمانش رشد یابد.

و جالب اینکه در دو مورد از این آیات واژه حصر به کار برده است. اولا در ابتدا میگوید: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ‏ ...»، یعنی مؤمنان تنها اینها هستند که دارای این صفات پنجگانه میباشند. در پایان آیه هم میفرماید: «أُوْلَئِک هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً؛ مؤمنان حقیقی فقط آنها هستند». از اینجا به خوبی روشن میشود که ایمان دارای درجات متفاوت و مختلفی است.

شکی نیست که ایمان امام سجّاد علیه السلام مصداق أکمل الإیمان است، ولی از آنجا که هدف در این دعاها آموزش و تعلیم عموم مردم میباشد، این تعبیر آمده که همگی از خدا کامل ترین ایمان را تقاضا کنند و هرگز قانع به مراحل پایین ایمان نباشند.

البته برای رسیدن به این مقام، تنها دعا کافی نیست؛ کوششهای خود انسان نیز در این زمینه لازم است و باید سراغ اموری برود که ایمان او را کامل میسازد.

از جملۀ این امور، تفکر در اسرار آفرینش و عجایب جهان خلقت است. قرآن مجید میگوید: «إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّیلِ وَالنَّهارِ وَالْفُلْک الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِما ینْفَعُ النَّاسَ وَما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَبَثَّ فِیها مِنْ کلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِیفِ الرِّیاحِ وَالسَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَینَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یعْقِلُونَ؛ در آفرینش آسمانها و زمین، و آمدوشد شب و روز، و کشتیهایی که در دریا به نفع مردم در حرکتاند، و آبی که خداوند از آسمان نازل کرده، و با آن، زمین را پس از مردنش حیات بخشیده، و انواع جنبندگان را در آن گسترده ساخته، و همچنین در وزش بادها و ابرهایی که میان زمین و آسمان قرار گرفتهاند، نشانههایی است از ذات پاک خدا و یگانگی او برای گروهی که عقل خود را به کار میگیرند.

از سوی دیگر، اطاعت فرمان خداوند و ادامۀ آن در افزایش ایمان تأثیر دارد. در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم میخوانیم: «لا یکمُلُ الْإِیمَانُ إِلَّا بِالْکفِّ عَنْ مَحَارِمِ اللهِ؛ ایمان انسان کامل نمیشود مگر با پرهیز کامل از گناهان». در حدیث دیگری میخوانیم که شخصی از پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم پرسید: چه کنم که ایمان من کامل شود؟ فرمود: «حَسِّن خُلُقَک، یکمُلَ ایمانُک؛ اخلاق خود را نیکو کن، ایمان تو کامل میشود».

بهترین نسخۀ زندگی

امام علیه السلام در فرازی از دعا، شش ویژگی را از خدا تقاضا میکند؛ ویژگیهایی که میتواند زندگی انسان را به طور کامل دگرگون سازد.

نخست از خداوند تقاضا میکند که مسیر صحیح و روشنی را برای زندگی او تعیین کند: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَاکفِنِی مَا یشْغَلُنِی الْإِهْتِمَامُ بِهِ وَاسْتَعْمِلْنِی بِمَا تَسْأَلُنِی غَداً عَنْهُ وَاسْتَفْرِغْ أَیامِی فِیمَا خَلَقْتَنِی لَهُ؛ خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و اموری را که اهتمام به آن مرا به خود مشغول داشته [و از تو باز میدارد] برطرف فرما و به کارهایی وادار که فردای قیامت دربارۀ آن از من سؤال میکنی، و کاری کن تمام ایام عمرم به اموری بپردازم که مرا برای آن آفریدهای!».

امام علیه السلام در این جمله از دعا تقاضا میکند که توفیق الهی شامل حالش شود تا به کارهایی بپردازد که فردای قیامت دربار آنها سؤال میشود.

البته انسان ناچار است بخشی از اوقات خود را به استراحت بپردازد و یا تفریح سالم صرف کند، اما این دو در واقع برای کمک به زمانهایی است که به اطاعت فرمانهای خدا میپردازد و حساب آن از پرداختن به بطالت و کارهای پوچ و بیهدف جداست.

امام سجّاد علیه السلام در دومین درخواست عرضه میدارد: «وَأَغْنِنِی وَأَوْسِعْ عَلَیَّ فِی رِزْقِک وَلا تَفْتِنِّی بِالنَّظَرِ؛ [خداوندا!] مرا بینیاز گردان و روزیت را بر من وسیع کن و گرفتار نظر [به اموال دیگران] مکن!».

بدیهی است که هرگاه انسان گرفتار فقر و تنگی روزی شود و چشم به اموال دیگران بدوزد، از اطاعت فرمان خدا باز میماند و در دام شیطان گرفتار میشود و گاهی حتی به اعتقاد او آسیب میرسد. به این صورت که در عدالت خدا در تقسیم روزی شک میکند. گاهی چشم دوختن به اموال دیگران مایۀ حسادت میشود. ولی اگر خداوند به انسان روزی وسیع دهد و او از این آسیبها دور بماند، سعادت او تضمین خواهد شد.

سپس در سومین تقاضا عرضه میدارد: «وَأَعِزَّنِی وَلَا تَبْتَلِینِّی بِالْکبْرِ؛ [خداوندا!] مرا عزّت بخش و گرفتار تکبّر و خودبزرگبینی نکن!».

«عزّت» به معنای قدرتمندیای است که نتیجۀ آن شکستناپذیری باشد، و از آنجا که این حالت سبب شخصیت و موقعیت ممتاز اجتماعی میشود، عزّت به این معنا به کار میرود.

این حالت ممکن است سبب یک آسیب مهم اخلاقی شود و آن گرفتار شدن در دام «تکبّر» است، و لذا امام علیه السلام تقاضا میکند عزّتی را عنایت کن که من با داشتن آن گرفتار تکبر نشوم.

آنگاه امام علیه السلام در چهارمین تقاضا سراغ مسئلۀ «عبادت» میرود و عرضه میدارد: «وَعَبِّدْنِی لَک وَلَا تُفْسِدْ عِبَادَتِی بِالْعُجْبِ؛ به من توفیق عبادت [خالصانۀ] خود را عطا کن و عبادات مرا با عجب و خودپسندی فاسد مساز!».

حقیقت عبادت، داشتن خضوع و تسلیم بودن کامل در برابر معبود است که در فارسی از آن تعبیر به «بندگی» میکنند. از آنجا که گاهی عبادت، سبب غرور انسان میشود و گمان میکند بندۀ مقرّب درگاه اوست، امام علیه السلام از خداوند تقاضا کرده که این عبادت او، آلوده به «عُجب» و خودپسندی نشود که موجب فساد عبادت و سقوط از درجۀ اعتبار میگردد. چنین عبادتی نه تنها انسان را به خدا نزدیک نمیسازد، بلکه دور میکند.

امام علیه السلام در پنجمین درخواست از ذات پاک خداوند عرضه میدارد: «وَأَجْرِ لِلنَّاسِ عَلَی یدِی الْخَیرَ وَلا تَمْحَقَّهُ بِالْمَنِّ؛ به دست من کارهای خیر را برای مردم جاری ساز و آن کار خیر را به سبب منّت نهادن نابود مکن!».

«جاری ساختن» تعبیر کنایی زیبایی است؛ گویی کارهای خیر هم چون نهر آب زلالی است که از دست انسان سرچشمه میگیرد و به افراد نیازمند در جامعه میرسد و آنها را سیراب میسازد. بدیهی است که هرگاه لازم باشد کار خیری دست به دست بگردد تا به نیازمند واقعی برسد، تمام کسانی که در این مسیر زحمت کشیده اند و واسطۀ خیر بودهاند، مشمول رحمت الهی خواهند بود.

سپس امام علیه السلام در ششمین تقاضایش در این بخش از دعا چنین عرضه میدارد: «وَهَبْ لِی مَعَالِی الْأَخْلاقِ، وَاعْصِمْنِی مِنَ الْفَخْرِ؛ [خداوندا!] به من اخلاق عالی و برجسته را کرامت فرما و از تفاخر و تکبر محفوظ بدار!».

این نکته شایان دقت است که «حُسن خُلق» در روایات گاهی به معنای برخورد خوب با دیگران است، که انسان با چهرۀ گشاده و تعبیرات دوستانه و محبتآمیز با مردم روبهرو شود، و گاهی به معنای وجود صفات فضیله و اخلاق برجستۀ انسانی. در عبارت امام سجّاد علیه السلام نیز همین معنا اراده شده است.

قدرت مثبت اندیشی

امام علیه السلام در این بخش از دعا از خداوند تقاضا میکند نُه امر منفی به نُه چیز مثبت که ضدشان است، تبدیل شود، و این تعبیر بسیار جالبی است.

نخست عرضه میدارد: «وَابْدِلْنی‏ مِنْ بِغْضَةِ اهْلِ الشَّنآنِ الْمَحَبَّةَ؛ و عداوت دشمنان را به مهر و محبت تبدیل کن».

تقاضای امام علیه السلام از خداوند در اینجا این است که عداوتهای دشمنان به دوستی تبدیل شود و انسان آرامش پیدا کند.

بسیار میشود که دشمنیها عوامل مهمی ندارد و قابل اصلاح است. در این گونه موارد اگر انسان تلاش کند و نسبت به دشمنش اظهار محبت نماید، ممکن است توفیق الهی شامل حال او شود و دشمن دیرینه تبدیل به دوست باصفای امروز گردد.

آن حضرت در دومین درخواست عرضه میدارد: «وَمِنْ حَسَدِ أَهْل الْبَغْی الْمَوَدَّةَ؛ [خداوندا!] حسد ستمگران را به مودت و دوستی مبدل ساز».

اگر صاحبان نعمت راه تواضع پیش گیرند کمتر سبب تحریک دیگران میشوند. علاوه بر این سزاوار است دیگران را نیز از آن نعمت بهرهمند سازند، تا تحریک نشوند، بلکه حسد آنها تبدیل به مودت گردد.

در سومین درخواست عرضه میدارد: «وَمِنْ ظِنَّةِ أَهْلِ الصَّلاحِ الثَّقَةَ؛ [خداوندا!] بدگمانی صالحان را در حق من به حُسن ظن مُبدل ساز».

شکی نیست که گامهای نخستین آن را ما باید برداریم. یعنی کاری که سبب سوء ظن میشود، انجام ندهیم؛ از مواضع تهمتها بپرهیزیم؛ با اشخاصی که آلوده هستند دوستی نکنیم؛ ظاهر خود را مانند باطن خویش پاک سازیم، تا صالحان به ما سوء ظن پیدا نکنند.

و در چهارمین تقاضا عرضه میدارد: «وَ مِنْ عَدَاوَةِ الْأَدْنَینَ الْوَلایةَ؛ [خداوندا!] دشمنی نزدیکان مرا به دوستی مبدل ساز».

برای خشکانیدن ریشههای دشمنی خویشاوندان، باید گامهایی برداشت، دست محبت به سوی آنها دراز کرد و در حق آنها نیکی نمود.

آنگاه در پنجمین درخواست عرضه میدارد: «وَمِنْ عُقُوقِ ذَوِی الْأَرْحَامِ الْمَبَرَّةَ؛ و آزار و بدرفتاری خویشاوندان را به خوشرفتاری مبدل ساز».

به یقین بدرفتاریهای خویشاوندان نیز علل و ریشههایی دارد که باید در خشکاندن آنها تلاش کرد. اگر آنها بدرفتاری میکنند، ما خوشرفتاری کنیم تا بدرفتاری آنها نیز به خوشرفتاری تبدیل شود.

در ششمین درخواست عرضه میدارد: «وَمِنْ خِذْلانِ الْأَقْرَبِینَ النُّصْرَة؛ بیاعتنایی و ترک یاوری خویشانم را به نصرت و یاری مبدل ساز».

بی شک باید عوامل بیاعتنایی را شناسایی کرد و برطرف ساخت؛ برای مثال برادر من گرفتاری داشته و من به یاری او نشتافتم، اکنون که من گرفتار شدم او نیز به یاری من نمیآید، باید عذرخواهی کنم و جبران نمایم تا فکر او دربارۀ من عوض شود.

امام سجّاد علیه السلام آنگاه در هفتمین درخواست عرضه میدارد: «وَمِنْ حُبِّ الْمُدَارِینَ تَصْحِیحَ الْمِقَةِ؛ [خداوندا!] محبت ظاهری افراد را به محبت واقعی تبدیل کن!».

افراد زیادی به انسان اظهار محبت میکنند، ولی ممکن است در دل کینه یا عداوتی نیز داشته باشند. در این قسمت نیز مانند درخواستهای گذشته باید عوامل این تبدیل را به وجود آورد. از جمله اینکه نسبت به اینگونه افراد اظهار محبت واقعی کرد و اگر نیاز به کمک دارند به کمک آنها شتافت، تا قلب آنها از هرگونه کینه و عداوت پاک شود.

در هشتمین تقاضا عرضه میدارد: «وَمِنْ رَدِّ الْمُلابِسینَ کرَمَ الْعِشْرَةِ؛ [خداوندا!] رد و انکار معاشرین و همدمانم را به حُسن رفتار مبدل ساز».

در این جا نیز باید مقدمات پاک کردن ذهنیت منفی معاشران و دوستان را با اظهار محبت و صمیمیت فراهم ساخت.

سرانجام امام سجّاد علیه السلام در آخرین تقاضا عرضه میدارد: «وَمِنْ مَرَارَةِ خَوْفِ الظَّالِمِینَ حَلاوَةَ الْأُمَنَةِ؛ [خداوندا!] تلخی ترس از ظالمان را به شیرینی امنیت مبدل ساز!».

و به تعبیر دیگر: خدایا! کاری کن رفتار تلخ ظالمان عوض شود و دست از ظلم و ستم بردارند و یا توان و قدرت آنها سلب شود و امنیت و آرامش جای آن را پر کند.

نه ظالم باش، نه مظلوم

امام علیه السلام در تقاضایی از خداوند عرضه میدارد: «وَلَا أُظْلَمَنَّ وَأَنْتَ مُطِیقٌ لِلدَّفْعِ عَنِّی، وَلا أَظْلِمَنَّ وَأَنْتَ الْقَادِرُ عَلَی الْقَبْضِ مِنِّی؛ چنان کن که هرگز مظلوم واقع نشوم در حالی که تو میتوانی ظلم را از من دفع کنی، و من به کسی ستم نکنم درحالیکه تو قادری مرا از این کار بازداری».

امام علیه السلام اظهار میدارد: «نه مورد ظلم واقع شوم و نه ظالم باشم». هر دوی اینها در اسلام مذموم است؛ هم ظلم کردن و هم تن به ظلم دادن. همان گونه که قرآن مجید میفرماید: «ولا تَظْلِمُونَ وَلا تُظْلَمُونَ؛ نه ستم میکنید، و نه بر شما ستم میشود».

کلام نورانی امام سجّاد علیه السلام، در حقیقت یک شعار وسیع پر مایۀ اسلامی است که میگوید: به همان نسبت که مسلمانان باید از ستمگری بپرهیزند، از تن دادن به ظلم و ستم نیز باید اجتناب کنند. اصولاً اگر ستم کش نباشد، ستمگر کمتر پیدا میشود. اگر مسلمانان آمادگی کافی برای دفاع از حقوق خود داشته باشند، کسی نمیتواند به آنها ستم کند. باید پیش از آنکه به ظالم بگوییم ستم مکن، به مظلوم بگوییم تن‏ به‏ ستم‏ مده.

به همین دلیل در تعبیرات قرآنی واژه «انتصار» را میبینیم که به عنوان یک وظیفه برای مؤمنان بیان شده، یعنی هرگاه مورد ظلم واقع شدند، سعی کنند از دیگران کمک بگیرند، تا ظلم ظالم برطرف شود.

مقابله به مثل نکن!

امام علیه السلام در درخواستی از خداوند عرضه میدارد: «وَأُتِیبَ مَنْ حَرَمَنِی بالْبَذَلِ؛ به من توفیق ده تا به کسی که مرا محروم کرده با بذل و بخشش به او پاداش دهم».

گاهی انسان از برادر مسلمان خود درخواست وام یا کمکی میکند و در نهایت حاجت است، ولی او محرومش میسازد. در اینجا مردم دو گروهاند: بسیاری میگویند: «ما نیز هنگامی که او نیاز پیدا کرد محرومش خواهیم کرد»، و در عمل نیز چنین کاری را انجام میدهند. ولی گروه اندکی هستند که مقابله به مثل نکرده، بلکه در مقابل محرومیت، بذل و خدمت میکنند. این نشانۀ عظمت روح انسان و سیرۀ معصومان علیه السلام و بزرگان است.

آن حضرت در درخواستی دیگر عرضه میدارد: «وَأَجْزِی مَنْ هَجَرَنِی بِالْبِرِّ؛ [خداوندا!] به من توفیق ده که هرکس از من دوری کند، من با او نیکی کنم و پیوند برقرار سازم».

این در واقع یکی دیگر از پاسخ دادن بدی با خوبی است. برخی افراد با هر دلیل کوچک یا بزرگی از انسان قهر میکنند و رابطۀ خود را به فراموشی میسپارند. در اینجا آیا باید مقابله به مثل کرد؟! امام علیه السلام میفرماید: مقابله به ضدّ میکنیم و پیوند دوستی را برقرار میسازیم.

با مردم مهربان باش

امام علیه السلام در فرازی از این دعا به درگاه الهی عرضه میدارد: «وَلِینِ الْعَرِیکةِ، وَخَفْضِ الْجَنَاحِ، وَحُسْنِ السِّیرَةِ، وَسُکونِ الرِّیحِ، وَطِیبِ الْمُخَالَقَةِ؛ [خدایا!] به من توفیق ده که با مردم با نرمی برخورد کنم و متواضع باشم و خوشرفتاری نمایم و باوقار و خوشبرخورد باشم».

واژۀ «عریکه» به گفتۀ ارباب لغت، به معنای طبیعت و خوی انسان است و منظور از نرمی آن، برخورد ملایم با دیگران است.

واژه «خَفْضِ الْجَنَاح» پایین آوردن بال و پر است. درست مانند پرندهای که وقتی جوجۀ خود را نوازش میکند، بال و پر خود را بر سر آن میاندازد. سپس این واژه به معنای «تواضع و فروتنی» به کار رفته است.

امیر مؤمنان علی علیه السلام در نامۀ خود به محمد بن ابی بکر - هنگامی که محمد والی مصر بود - چنین میفرماید: «فَاخْفِضْ لَهُمْ جَنَاحَک وَأَلِنْ لَهُمْ جَانِبَک وَابْسُطُ لَهُمْ وَجْهَک وَآسِ بَینَهُمْ فِی اللَّحْظَةِ وَالنَّظْرَةِ؛ بالهای خود را برای آنها فرود آور! [و تواضع کن] و در برابر آنها نرمی کن و چهرۀ خود را گشاده دار، و میان آنان حتی در نگاه کردن مساوات را رعایت کن!».

تعبیر «حُسْنِ السِّیرَةِ»، یعنی با مردم با محبّت و احترام و آسانگیری در کارها رفتار کند. «طِیبِ الْمُخَالَقَةِ»، همان برخورد خوب و رفتار همراه با محبت و مهربانی با مردم است.

تفاوت «طیب الْمُخَالَقَةِ» با «حُسْن السِّیرَةِ» این است که اولی اشاره به برخورد خوب هنگام معاشرت با مردم است و دومی ناظر به روشهای خوب زندگی است، مانند عیادت بیماران و کمک به نیازمندان و بدهکاران و تسلی دادن مصیبتزدگان، و امثال آن.

نه به فساد مالی و رانت خواری

از جمله ویژگیهای که امام علیه السلام در دعا برای صالحان و پرهیزکاران ذکر میکند و از خداوند توفیق انجام آن را میطلبد، این است: «وَالْإِفْضَالِ عَلَی غَیرِ الْمُسْتَحِقِّ؛ [خداوندا!] به من توفیق ده که از احسان به غیر مستحق خودداری کنم».

به همان اندازه که انسان باید مستحقین را در نظر داشته باشد، باید غیر مستحق را از نظر براند و برای خوشایند افراد زورمند و بانفوذ جامعه، کمکی به ویژه از اموال بیت المال را به سوی آنها روانه نکند، که این ظلمی است فاحش و گناهی است نابخشودنی.

در واقع این نوعی سیاست فرمان روایان ظالم و بیتقواست که سعی میکنند به افراد بانفوذ جامعه و رؤسای گروهها امتیازات مهمی از بیت المال مسلمین بدهند و حمایت آنها را جلب نمایند، هر چند حق مظلومان و نیازمندان جامعه ضایع شود.

در عصر و زمان ما دادن اینگونه امتیازهای بیدلیل که به «رانت» معروف است بسیار بیش از گذشته شده و غالباً اموال عمومی به دست گروهی ناصالح میافتد که مدیحهخوان حاکمان ظلم و جورند.

سخن آخر: (فقر و آبروی از دست رفته)

امام علیه السلام در بخشی از دعا عرضه میدارد: «أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَصُنْ وَجْهِی بِالْیسَارِ، وَلَا تَبْتَذِلْ جَاهِی بِالْإِقْتَارِ؛ خداوندا! بر محمّد و آلش درود فرست و آبروی مرا با فزونی نعمت و توانگری محفوظ دار و جاه و مقامم را براثر تنگدستی و فقر بیارزش مساز».

بدیهی است که وقتی انسان به اندازۀ کافی دارایی داشته باشد آبروی او محفوظ میشود و اگر گرد فقر و نیازمندی بر او بنشیند مقام و جاه او آسیب میپذیرد.

شبیه این جمله در خطبۀ ٢٢٥ نهج البلاغه آمده و نکتههای مهمی در بر دارد و پیام آن این است که اهل ایمان بکوشند خود را از نظر زندگی مادی بینیاز کنند و از هر گونه تلاش و کوشش مشروعی مضایقه نکنند. زیرا فقر مایۀ ذلّت و خواری است و جوامعی که فقیرند، ذلیل و سر به زیرند.

در حدیثی امام امیرمؤمنان علیه السلام به فرزندش فرمود: «یا بُنَی الْفَقِیرُ حَقِیرٌ لا یسْمَعُ کلامُهُ وَلایعْرَفُ مَقَامُهُ لَوْ کانَ الْفَقِیرُ صَادِقاً یسَمُّونَهُ کاذِباً وَلَوْ کانَ زَاهِداً یسَمُّونَهُ جَاهِلاً؛ فرزندم! فقیر حقیر است، کسی به سخنش گوش نمیدهد و برای مقام او ارزش قائل نیست، حتی اگر فقیر صادق باشد او را کاذب و دروغ گو مینامند و اگر زهد پیشه کند، جاهلش میخوانند».

منبع:

عرفان اسلامی: شرحی جامع بر صحیفه سجّادیه

تفسیر نمونه

یادداشت

2
جایگاه و اهمیت علم در اسلام
از منظر آیت الله العظمی مکارم شیرازی مدّ ظلّه العالی

یکی از مهمّترین ویژگیهای دین مبین اسلام به عنوان آخرین و کاملترین دین، اهمیت دادن به علم و دانش است. لذا در آیات و روایات متعدد اسلامی به ارزش و اهمیت والای علم اشاره شده است.

در نگاشتۀ حاضر جایگاه و اهمیت علم در اسلام با توجه به تأکیدات مکرر آیات قرآن کریم و احادیث معصومین علیهم السلام مورد واکاوی قرار میگیرد.

اهمیت مقام علم

مقام‏ علم‏ بسیار والاست و کافی است برای اهمیت مقام‏ علم به این نکته توجّه کنیم که برای همه چیز حدّی هست، ولی اسلام برای علم حدّی معین نکرده و از نظر زمان و مکان و معلّم و مقدار تلاش نامحدود است.

نامحدود از نظر زمان، زیرا میفرماید: «أُطْلِبُوا العِلْمَ مِنَ المَهْدِ إِلَی اللَّحَدِ؛ از گهواره تا گور دانش بجوی‏».

نامحدود از نظر مکان، زیرا میفرماید: «اُطْلُبُوا اَلْعِلْمَ وَلَوْ بِالصِّینِ؛ به دنبال علم و دانش بروید، هر چند در سرزمین چین باشد». چین نقطه انتهایی آبادی در دنیای آن روز بود.

نامحدود از نظر مقدار تلاش، زیرا میفرماید: «اُطْلُبُوا اَلتَّعَلُّمَ وَلَوْ بِخَوْضِ اللُّجَجِ وَشَقِّ الْمُهَجِ؛ به دنبال علم و دانش بروید هرچند با ریختن خون دل و فرو رفتن در گردابها باشد». یعنی اگرچه در راه علم شهید شوید.

نامحدود از نظر معلّم، زیرا میفرماید: «اَلْحِکْمَةُ ضَالَّةُ اَلْمُؤْمِنِ یأْخُذُهَا حَیثُ وَجَدَهَا؛ علم و دانش گمشده فرد با ایمان است، نزد هرکس باشد گمشده خود را مطالبه میکند».

به همین جهت میگوییم در مقابل علوم غربیها تعصّبی نداریم و معتقدیم علم محترم است و وطن ندارد. در گذشته آنها بر سر علوم دانشمندان اسلام نشستند و امروز اگر ما از علوم آنها استفاده کنیم و چیزی به آن اضافه کنیم، اشکالی ندارد.

اهمیت علم در روایات

برخلاف آنچه بیخبران میپندارند و مذهب را عامل تخدیر میشمرند، مهمّترین دعوت انبیا به سوی علم و دانش بوده است و بیگانگی خود را با جهل در همه جا اعلام کردهاند. علاوه بر آیات قرآن که از هر فرصتی برای بیان این حقیقت استفاده میکند، تعبیراتی در روایات اسلام دیده میشود که بالاتر از آن دربارۀ اهمیت علم تصوّر نمیشود.

در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه وآله وسلّم میخوانیم: «لاَ خَیرَ فِی اَلْعَیشِ إِلاَّ لِرَجُلَینِ عَالِمٍ مُطَاعٍ أَوْ مُسْتَمِعٍ وَاعٍ؛ زندگی جز برای دو کس فایده ندارد: دانشمندی که نظرات او اجرا شود، و دانشطلبانی که گوش به سخن دانشمندی دهند».

در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «إِنَّ اَلْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ اَلْأَنْبِیاءِ وَذَاکَ أَنَّ اَلْأَنْبِیاءَ لَمْ یورِثُوا دِرْهَماً وَلاَ دِینَاراً وَإِنَّمَا أَوْرَثُوا أَحَادِیثَ مِنْ أَحَادِیثِهِمْ فَمَنْ أَخَذَ بِشَیءٍ مِنْهَا فَقَدْ أَخَذَ حَظّاً وَافِراً فَانْظُرُوا عِلْمَکُمْ هَذَا عَمَّنْ تَأْخُذُونَهُ فَإِنَّ فِینَا أَهْلَ اَلْبَیتِ فِی کُلِّ خَلَفٍ عُدُولاً ینْفُونَ عَنْهُ تَحْرِیفَ اَلْغَالِینَ وَاِنْتِحَالَ اَلْمُبْطِلِینَ وَتَأْوِیلَ اَلْجَاهِلِینَ؛ دانشمندان وارثان پیامبراناند، چراکه پیامبران درهم و دیناری از خود به یادگار نگذاشتند، بلکه علوم و احادیثی از آنها به یادگار ماند، هرکس بهرهای از آن داشته باشد بهرۀ فراوانی از میراث پیامبران دارد، امام علیه السلام سپس میافزاید: بنگرید علم خود را از چه کسی میگیرید [از علمای واقعی، یا عالم نماها؟]، بدانید در میان ما اهل بیت در هر عصری افراد عادل و مورد اعتمادی هستند که تحریف غلوّکنندگان، و ادعاهای بیاساس منحرفان، و توجیهات جاهلان را از این آیین پاک نفی میکنند».

مفهوم علم در قرآن

در قرآن کریم میخوانیم: «وَإِذا مَسَّ الْإِنْسانَ ضُرٌّ دَعا رَبَّهُ مُنِیباً إِلَیهِ ثُمَّ إِذا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِی ما کانَ یدْعُوا إِلَیهِ مِنْ قَبْلُ وَجَعَلَ لِلَّهِ أَنْداداً لِیضِلَّ عَنْ سَبِیلِهِ قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ قَلِیلاً إِنَّکَ مِنْ أَصْحابِ النَّارِ * أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیلِ ساجِداً وَقائِماً یحْذَرُ الْآخِرَةَ وَیرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یسْتَوِی الَّذِینَ یعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لایعْلَمُونَ إِنَّما یتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ؛ هنگامی که انسان را زیانی رسد پروردگار خود را میخواند، و به سوی او باز میگردد، اما هنگامی که نعمتی از خود به او عطا کند، آنچه را به خاطر آن قبلاً خدا را میخواند، به فراموشی میسپرد، و برای خداوند شبیههایی قرار میدهد، تا مردم را از راه او منحرف سازد، بگو چند روزی از کفرت بهره گیر که از اصحاب دوزخی! * آیا چنین کسی با ارزش است یا کسی که در ساعات شب به عبادت مشغول است و در حال سجده و قیام، از عذاب آخرت میترسد، و به رحمت پروردگارش امیدوار است، بگو آیا کسانی که میدانند با کسانی که نمیدانند یکسانند؟ تنها صاحبان مغز متذکر میشوند».

در این دو آیه اشارتهای لطیفی به نکتههای جالبی شده است. از جمله علم و آگاهی اضطراری که به هنگام نزول بلا حاصل میشود و انسان را به مبدأ آفرینش پیوند میدهد، در صورتی مصداق حقیقی علم است که بعد از فرو نشستن طوفان حادثه ادامه یابد. لذا آیات فوق کسانی را که در لحظه بلا بیدار میشوند و بعد از آن در فراموشی فرو میروند، در صف جاهلان قرار داده. بنابراین‏ عالمان واقعی آنها هستند که در همه حال به او توجه دارند.

هم چنین علم در این آیه و آیات دیگر قرآن به معنی دانستن یک مشت اصطلاحات یا روابط مادی در میان اشیاء، و به اصطلاح «علوم رسمی» نیست. بلکه منظور از آن معرفت و آگاهی خاصی است که انسان را به «قنوت» یعنی اطاعت پروردگار، و ترس از دادگاه او و امید به رحمت خدا دعوت میکند. این است حقیقت علم. علوم رسمی نیز اگر در خدمت چنین معرفتی باشد علم است، و اگر مایۀ غرور و غفلت و ظلم و فساد در ارض شود و از آن «کیفیت و حالی» حاصل نشود، «قیل و قالی» بیش نیست.

شهید راه علم

مقام شهید برای کسی است که در راه تحصیل علم از دنیا برود. از پیامبر گرامی صلّی الله علیه وآله وسلّم نقل شده است: «إِذَا جَاءَ اَلْمَوْتُ طَالِبَ اَلْعِلْمِ وَهُوَ عَلَی هَذِهِ اَلْحَالِ مَاتَ شَهِیداً؛ کسی که در طریق تحصیل علم از دنیا برود شهید از دنیا رفته است».

امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرماید: «مَنْ مَاتَ مِنْکُمْ عَلَی فِرَاشِهِ وَهُوَ عَلَی مَعْرِفَةِ حَقِّ رَبِّهِ وَحَقِّ رَسُولِهِ وَأَهْلِ بَیتِهِ مَاتَ شَهِیداً؛ کسی که در بستر از دنیا رود، اما معرفت حق پروردگار و معرفت واقعی پیامبر او و اهل بیتش را داشته باشد، شهید از دنیا رفته است».

اخلاق و علم

براساس آیۀ دوم سورۀ جمعه: «هُوَ اَلَّذِی بَعَثَ فِی اَلْأُمِّیینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یتْلُوا عَلَیهِمْ آیاتِهِ وَیزَکِّیهِمْ وَیعَلِّمُهُمُ اَلْکِتابَ وَاَلْحِکْمَةَ؛ و کسی است که در میان جمعیت درس نخوانده رسولی از خودشان بر انگیخت که آیاتش را بر آنها میخواند و آنها را تزکیه میکند و به آنان کتاب [قرآن] و حکمت میآموزد». معلوم میشود که پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم آمده است تا انسانها را هم در زمینۀ علم و دانش، و هم اخلاق و عمل، پرورش دهد، تا به وسیلۀ این دو بال، در اوج آسمان سعادت پرواز کنند و مسیر الی اللّه را پیش گیرند و به مقام قرب او نائل شوند. این تعبیر ضمن اینکه نشان میدهد این دو امر در یکدیگر تأثیر متقابل دارند [اخلاق زاییدۀ علم است همان گونه که علم زاییدۀ اخلاق است] اصالت تربیت را مشخص میسازد، البته منظور، علوم حقیقی است نه اصطلاحی در لباس علم.

پرسش از اهل علم

در آیۀ چهل و سوم سورۀ نحل میخوانیم: «فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ؛ اگر نمیدانید، از آگاهان بپرسید». این آیه بیانگر یک اصل اساسی اسلامی در تمام زمینههای زندگی مادّی و معنوی است و به همۀ مسلمانان تأکید میکند که آنچه را نمیدانند از اهل اطلاعش بپرسند و در مسائلی که آگاهی ندارند دخالت نکنند.

بنابراین، قرآن نه تنها «مسئلۀ تخّصص» را در زمینۀ مسائل اسلامی و دینی به رسمیت شناخته، بلکه در همۀ زمینهها مورد قبول و تأکید قرار داده است. روی این حساب بر همۀ مسلمانان لازم است که در هر عصر و زمان، افراد آگاه و صاحب نظر در همۀ زمینهها داشته باشند، که اگر کسانی مسائلی را نمیدانند، به آنها مراجعه کنند.

ولی ذکر این نکته نیز لازم است که باید به متخصصان و صاحبنظرانی مراجعه کرد که صداقت و درستی و بینظری آنها ثابت و محّقق است. آیا ما هرگز به یک طبیب آگاه و متخصص در رشتۀ خود که از صداقت و دستکاریاش در همان کار خود، مطمئن نیستیم مراجعه میکنیم؟ لذا در مباحث مربوط به تقلید و مرجعیت، صفت عدالت را در کنار اجتهاد و یا اعلمیت قرار دادهاند، یعنی مرجع تقلید هم باید عالم و آگاه به مسائل اسلامی باشد و هم با تقوا و پرهیزکار.

علم، بنیان ایمان

خداوند در آیۀ پنجاه و ششم سورۀ روم میفرماید: «وَقالَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ وَاَلْإِیمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتابِ اَللّهِ إِلی یوْمِ اَلْبَعْثِ؛ ولی کسانی که علم و ایمان به آنها داده شده میگویند: شما به فرمان خدا تا روز قیامت [در عالم برزخ] درنگ کردید».

مقدم داشتن «علم» بر «ایمان» به این دلیل است که علم پایۀ ایمان است. این که منظور از «اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ وَاَلْإِیمانَ» چه کسانی هستند، بعضی از مفسران آن را به فرشتگان الهی، که هم دارای علم اند و هم ایمان، اشاره دانستهاند، و جمعی دیگر به مؤمنان آگاه، و معنی دوم ظاهرتر است. همچنین اینکه در بعضی از روایات، به فرزندان امیرمؤمنان علی علیه السلام و ائمۀ طاهرین علیهم السلام تفسیر شده، از قبیل بیان مصداقهای روشن است و معنی گستردۀ آیه را محدود نمیکند.

«علم»، معیار برتری انسان

در آیۀ پانزدهم سورۀ نمل چنین آمده است: «وَلَقَدْ آتَینا داوُدَ وَسُلَیمانَ عِلْماً وَقالاَ اَلْحَمْدُ لِلّهِ اَلَّذِی فَضَّلَنا عَلی کَثِیرٍ مِنْ عِبادِهِ اَلْمُؤْمِنِینَ؛ و ما به داود و سلیمان، دانشی عظیم دادیم، و آنان گفتند: ستایش مخصوص خداوندی است که ما را بر بسیاری از بندگان مؤمنش برتری بخشید».

بسیاری از مفسران در اینجا خود را به زحمت انداخته اند که ببینند این کدام علم بوده که در اینجا به صورت سر بسته بیان شده و خداوند به داود و سلیمان علیهما السلام عطا فرموده. بعضی آن را به قرینۀ آیات دیگر علم قضاوت و داوری دانستهاند: «وَآتَیناهُ اَلْحِکْمَةَ وَفَصْلَ اَلْخِطابِ؛ [هم] دانش به او دادیم و [هم] داوری عادلانه»، و «وَکُلاًّ آتَینا حُکْماً وَعِلْماً؛ ما به هر یک از آنان [شایستگی] داوری، و علم فراوانی دادیم». بعضی نیز به قرینۀ آیات مورد بحث که از منطق الطیر [گفتار پرندگان] سخن میگوید، این علم را علم گفتوگو با پرندگان دانستهاند، و بعضی دیگر به قرینۀ آیاتی که از علم بافتن زره و مانند آن سخن میگوید، خصوص این علم را مورد توجه قرار دادهاند.

ولی روشن است که «علم» در اینجا معنی گسترده و وسیعی دارد که علم توحید و اعتقادات مذهبی و قوانین دینی، و همچنین علم قضاوت، و تمام علومی را که برای تشکیل چنان حکومت وسیع و نیرومندی لازم بوده است دربرمیگیرد. زیرا تأسیس یک حکومت الهی بر اساس عدل و داد، حکومتی آباد و آزاد، بدون بهرهگیری از یک علم سرشار امکانپذیر نیست. بنابراین، قرآن مقام علم را در جامعۀ انسانی و در تشکیل حکومت، نخستین سنگ زیر بنا دانسته و به دنبال این جمله از زبان داود و سلیمان علیهما السلام چنین نقل میکند: «وَلَقَدْ آتَینَا دَاوُودَ وَسُلَیمَانَ عِلْمًا وَقَالَا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی فَضَّلَنَا عَلَی کَثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ؛ و آنها گفتند: حمد و ستایش از آن خداوندی است که ما را بر بسیاری از بندگان مؤمنش برتری بخشید».

علم و دانش، سبب شناسایی حق

در جریان داستان حضرت موسی بن عمران علیه السلام هنگامی که «سحره» معجزۀ حضرت موسی علیه السلام یعنی تبدیل شدن عصای آن حضرت به اژدها را با چشمان خویش مشاهده کردند: «فَأُلْقِی السَّحَرَةُ ساجِدِینَ»، آنچنان تحت تأثیر جاذبۀ معجزۀ موسی علیه السلام قرار گرفتند که گویی بیاختیار بر زمین افتاده و سجده کردند و همراه با این عمل که دلیل روشن ایمان آنها بود با زبان نیز گفتند: «قالُوا آمَنّا بِرَبِّ اَلْعالَمِینَ؛ ما به پروردگار عالمیان ایمان آوردیم»، و برای اینکه جای هیچ ابهام و تردیدی باقی نماند و فرعون نتواند این سخن را تفسیر دیگری کند، اضافه کردند: «رَبِّ مُوسی وَ هارُونَ؛ پروردگار موسی و هارون».

و این نشان میدهد که برنامۀ افکندن عصا و گفتوگو با ساحران را هر چند موسی علیه السلام انجام داد اما برادرش هارون در کنار او ایستاده و آمادۀ هرگونه پشتیبانی از برادر بود.

این دگرگونی عجیب که در روحیۀ ساحران پیدا شد و آنها در یک لحظۀ کوتاه از ظلمت مطلق به روشنایی خیرهکنندهای گام نهادند و به تمام منافعی که از فرعون انتظار داشتند پشت پا زدند، و از این هم عجیبتر، جان خود را نیز به خطر افکندند، همه به خاطر این بود که آنها علم و دانشی داشتند و در پرتو آن توانستند حق را از باطل بشناسند و دست به دامن حق زنند.

آیۀ ١٩ سورۀ رعد، مردم را به فراگیری علم دعوت میکند: «أَفَمَنْ یعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ اَلْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمی إِنَّما یتَذَکَّرُ أُولُوا اَلْأَلْبابِ؛ پس، آیا کسی که میداند آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده حق است، همانند کسی است که نابیناست؟! تنها خردمندان متذکّر میشوند».

چه تعبیر جالبی؟ نمیگوید: آیا کسی که میداند این قرآن بر حق است مانند کسی است که نمیداند؟! بلکه میگوید: آیا کسی که این را میداند همانند اعمی است؟ این تعبیر اشارۀ لطیفی است به اینکه ندانستن این واقعیت به هیچ وجه امکانپذیر نیست، مگر اینکه چشم دل انسان به کلی از کار افتاده باشد، وگرنه چگونه ممکن است دارندۀ چشم بینا و سالم، چهرۀ آفتاب را نبیند؟! که عظمت این قرآن درست همانند نور آفتاب است. لذا در پایان آیه اضافه میکند: «إِنَّما یتَذَکَّرُ أُولُوا اَلْأَلْبابِ؛ تنها کسانی متذکر میشوند که اولوا الالباب و صاحبان مغز و اندیشهاند».

«الباب» جمع «لب» به معنی «مغز» هر چیز است، بنابراین نقطۀ مقابل «اولوا الالباب» افراد بیمغز و پوک و میانتهی و بیمحتوا هستند.

این آیه به گفتۀ بعضی از مفسران بزرگ، با تأکید هر چه بیشتر، مردم را به فراگیری علم و مبارزه با جهل دعوت میکند، چراکه افراد فاقد علم را نابینا و أعمی شمرده است.

علم حقیقی

در آیۀ چهل و نهم سورۀ عنکبوت میخوانیم: «بَلْ هُوَ آیاتٌ بَیناتٌ فِی صُدُورِ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ وَما یجْحَدُ بِآیاتِنا إِلَّا الظّالِمُونَ؛ ولی این آیات روشنی است که در سینۀ کسانی که دانش به آنها داده شده جای دارد و آیات ما را جز ستمکاران انکار نمیکنند».

تعبیر به «آیات بینات» بیانگر این واقعیت است که نشانههای حقانیت قرآن در خود آن به چشم میخورد و در پیشانی آیات میدرخشد و دلیل آن با خود آن است. درحقیقت همچون آیات تکوینی که انسان از مطالعۀ آن بدون نیاز به چیز دیگر به حقیقت پی میبرد، این آیات تشریعی نیز از نظر ظاهر و محتوا چنان است که خود دلیل صدق خویش است.

از این گذشته، طرفداران این آیات و طالبان و دلدادگان آن، کسانی هستند که بهرهای از علم و آگاهی دارند، هرچند دستشان تهی و پایشان برهنه است.

به تعبیر روشنتر: یکی از راههای شناخت اصالت یک مکتب، بررسی حال مؤمنان به آن مکتب است، اگر گروهی نادان یا شیاد، دور کسی را گرفتند، به نظر میرسد که او نیز از همین قماش باشد، اما اگر کسانی که اسرار علوم در سینههای آنها نهفته است اعلام وفاداری به مکتبی کردند دلیل بر حقانیت آن است، و ما میبینیم گروهی از علمای اهل کتاب و شخصیتهای باتقوای ممتازی همچون ابوذرها و سلمانها، مقدادها و عماریاسرها و شخصیت والایی همچون علی علیه السلام حامیان و عاشقان مکتب اسلام بودند.

در روایات زیادی که از طرق اهل بیت علیهم السلام وارد شده این آیه به ائمۀ اهل بیت علیهم السلام تفسیر گردیده، این به معنی انحصار نیست، بلکه بیان مصداق روشنی است برای «اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ».

و اگر میبینیم در بعضی از روایات، تصریح شده که منظور خصوص امامان است، درحقیقت اشاره به مرحلۀ علم کامل قرآن میباشد که در اختیار آنهاست و هیچ مانعی ندارد که علما و دانشمندان بلکه تودههای فهمیدۀ مردم بهرهای از این علوم قرآن داشته باشند. همچنین این آیه نشان میدهد که علم و دانش منحصر به آنچه در کتاب میخوانند و از محضر استاد میآموزند نیست، چراکه پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم طبق صریح آیات گذشته، به مکتب نرفت و خط ننوشت، ولی برترین مصداق «اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ» بود، پس در ورای علم رسمی، علمی است برتر و والاتر که از سوی پروردگار به صورت نوری در قلب آدمی القا میشود که: «اَلعِلْمُ نورٌ یقْذِفُهُ اللّهُ فِی قَلْبِ مَن یشاء» و این جوهرۀ علم است و علوم دیگر پوستۀ علم.

سخن آخر: (خداوندا! بر علم من بیفزا)

در آیۀ ١١٤ سورۀ طه میخوانیم: «وَلا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یقْضی إِلَیکَ وَحْیهُ وَقُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً؛ و [ای پیامبر] نسبت به [تلاوت] قرآن، پیش از آن که وحی بر تو تمام شود شتاب مکن، و بگو: پروردگارا! علم مرا افزون کن!».

از آنجا که نهی از عجله هنگام دریافت وحی ممکن است این توّهم را ایجاد کند که از کسب علم بیشتر، نهی شده، بلافاصله با جملۀ «قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً؛ بگو: پروردگارا! علم مرا زیاد کن» جلوی این پندار گرفته شده است، یعنی شتابزدگی درست نیست، ولی تلاش برای افزایش علم لازم است.

بعضی از مفسران نیز گفته اند که در جملۀ اول به پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم دستور داده شده که در فهم همه جانبۀ آیات، پیش از تبیین آن در آیات دیگر عجله نکند و در جملۀ دوم دستور داده شده که از خدا آگاهی بیشتر نسبت به ابعاد مختلف آیات قرآن را بخواهد.

به هر حال جایی که پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم با آن علم سرشار و روح مملو از آگاهی مأمور باشد که تا پایان عمر، از خدا افزایش علم بطلبد، وظیفۀ دیگران کاملاً روشن است. درحقیقت از نظر اسلام، علم هیچ حد و مرزی را نمیشناسد، افزونطلبی در بسیاری از امور مذموم است، ولی در علم ممدوح میباشد، افراط بد است ولی افراط در علم معنی ندارد.

بر این اساس، در منطق اسلام، کلمۀ «فارغ التحصیل» یک کلمۀ بیمعنی است؛ یک مسلمان راستین هرگز تحصیل علمش پایان نمیپذیرد، همواره دانشجوست و طالب علم، حتی اگر برترین استاد شود.

در روایتی از پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه وآله وسلّم میخوانیم که فرمود: «إِذَا أَتَی عَلَی یوْمٌ لاَ أَزْدَادَ فِیهِ عِلْماً یقَرِّبُنِی إِلَی اَللَّهِ، فَلاَ بَارَکَ اَللَّهُ لِی فِی طُلُوعِ شَمْسِهِ؛ آن روز که فرا رسد و علم و دانشی که مرا به خدا نزدیک کند بر علم من افزوده نشود طلوع آفتاب آن روز بر من مبارک مباد».

باز در حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم میخوانیم: «أَعْلَمُ اَلنَّاسِ مَنْ جَمَعَ عِلْمَ اَلنَّاسِ إِلَی عِلْمِهِ وَأَکْثَرُ اَلنَّاسِ قِیمَةً أَکْثَرُهُمْ عِلْماً وَأَقَلُّ اَلنَّاسِ قِیمَةً أَقَلُّهُمْ عِلْماً؛ داناترین مردم کسی است که دانش مردم را بر دانش خود بیفزاید، و گرانبهاترین مردم کسی است که از همه داناتر باشد و کمبهاترین مردم کسی است که دانشش از همه کمتر باشد». و این است ارزش و [اهمیت] علم از دیدگاه تعلیمات اسلام.

منبع:
تعلیم و تربیت در تفسیر نمونه

یادداشت

3
درس‌هایی از سورۀ «فتح»
از منظر آیت الله العظمی مکارم شیرازی مدّ ظلّه العالی

سورۀ «فتح» چنانکه از نامش پیدا است، پیامآور فتح و پیروزی است؛ پیروزی بر دشمنان اسلام، پیروزی چشمگیر و قاطع. برای درک محتوای این سوره قبل از هر چیز لازم است درسها و پیامهای این سوره را بدانیم؛ [به ویژه آنکه] آیات این سوره فوق العاده حساس و سرنوشتساز و مخصوصاً برای مسلمانان امروز در برابر حوادث گوناگونی که جوامع اسلامی با آن درگیر هستند، الهامآفرین است.

سورۀ «فتح» در یک نکاه

سورۀ «فتح» در «مدینه» نازل شده و دارای ٢٩ آیه است. این سوره پس از ماجرای «حدیبیه» در سال ششم هجرت نازل شده است.

توضیح اینکه: پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم در سال ششم هجرت تصمیم گرفت که به اتفاق مهاجرین و انصار و سایر مسلمانان به عنوان مراسم «عمره» به سوی مکّه حرکت کند، و قبلاً به مسلمانان اطلاع داده بود که من در خواب دیدم همراه یارانم وارد «مسجد الحرام» شدهایم و مشغول مناسک عمره هستیم.

مسلمانان در «ذی الحلیفه» نزدیک مدینه احرام بستند و با تعداد زیادی شتر برای قربانی حرکت کردند.

وضع حرکت پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم به خوبی نشان میداد که هدفی جز انجام این عبادت بزرگ ندارد. تا اینکه پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم وارد سرزمین «حدیبیه» شد. حدیبیه قریهای در نزدیکی مکّه بود که حدود ٢٠ کیلومتر تا مکّه فاصله داشت.

ولی در اینجا قریش باخبر شدند و راه را بر پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم بستند، و از ورود او به مکّه مانع شدند. در واقع تمام سنتهایی را که در زمینه امنیت زائران خانۀ خدا در ماه حرام داشتند، زیر پا گذاردند. چراکه آنها معتقد بودند در ماههای حرام - از جمله ماه ذی القعده که پیامبر در آن ماه قصد عمره داشت - و مخصوصاً در حال احرام، نباید مانع هیچکس شوند. حتی اگر کسی قاتل پدر خویش را در این ایام و در این مراسم میدیدند، ابداً متعرض او نمیشدند.

در اینجا ماجرای مفصلّی پیش آمد که به عقد قرارداد صلحی میان پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم و مشرکان مکّه به نام «صلح حدیبیه» منتهی شد. ولی به هر صورت آن سال مانع ورود پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم به مکّه شدند. ناچار پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم به یارانش دستور داد که شترهای خود را در همانجا قربانی کنند، سرهای خود را بتراشند و از احرام بیرون آیند، و به سوی مدینه بازگردند.

در اینجا طوفانی از غم و اندوه مسلمانان را فرا گرفت، و انبوهی از ناراحتیها و گاه شک و تردید بر افراد ضعیف الایمان غالب شد.

موقعی که پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم از حدیبیه به سوی مدینه میآمد مرکبش سنگین شد و از حرکت باز ایستاد. در همین حال چهرۀ مبارکش غرق سرور و شادمانی بیسابقهای گشت و فرمود: هماکنون آیات سورۀ «فتح» بر من نازل شد. از اینجا جوّ خاص حاکم بر این سوره کاملا نمایان میشود.

در یک بررسی اجمالی میتوان گفت که این سوره از هفت بخش تشکیل یافته است.

١. سوره با مسئلۀ بشارت فتح آغاز میشود، و آیات انجام آن نیز به همین مسئله مربوط است، و تاکید بر تحقّق خواب پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم دائر به وارد شدن به مکّه و انجام مناسک عمره است.

٢. بخش دیگری از سوره حوادث مربوط به «صلح حدیبیه» و« نزول سکینه» و آرامش بر دلهای مؤمنان و مسائل «بیعت رضوان» را بازگو میکند.

٣. در بخش دیگری از مقام پیامبر و هدف والای او سخن میگوید.

٤. در قسمت دیگری از کارشکنیهای منافقان و نمونههایی از عذرهای واهیشان در مورد عدم شرکت در میدان جهاد پرده برمیدارد.

٥. در بخش دیگر قسمتی از تقاضاهای نابجای منافقان را منعکس میسازد.

٦. سپس کسانی را که از شرکت در میدان جهاد معذورند، معرفی میکند.

٧. بالاخره در بخشی نیز از ویژگیهای پیروان خط مکتبی پیامبر اسلام صلّی الله علیه وآله وسلّم و صفات مخصوص آنها سخن میگوید.

فضیلت تلاوت سورۀ «فتح»‏

درباره این سوره روایات عجیبی در منابع اسلامی دیده میشود:

١. در حدیثی از انس آمده است که میگوید: هنگامی که ما از «حدیبیه» بازمیگشتیم، درحالیکه مشرکان مانع ورود ما در مکّه و انجام مراسم عمره شده بودند، سخت غرق اندوه و غم بودیم، ناگهان خداوند آیه «إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً»را نازل فرمود.

پیغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم فرمود: «لَقَد انزِلَت عَلَی آیةٌ هِی احَبُّ الَی مِنَ الدُّنیا کُلّها؛ آیهای بر من نازل شده که از تمام دنیا نزد من محبوب تر است». در بعضی از روایات نیز آمده است سورهای بر من نازل شده... . «عبد اللَّه بن مسعود» میگوید: «هنگام بازگشت از "حدیبیه" وقتی "إِنَّا فَتَحْنا ..." بر پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم نازل شد، حضرت چنان غرق سرور گشت، که خدا میداند».

٢. در حدیث دیگری از پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم آمده است: «مَنْ قَرَأَهَا، یعْنِی سُورَةَ اَلْفَتْحِ، فَکَأَنَّمَا شَهِدَ مَعَ مُحَمَّدٍ (ص) فَتْحَ مَکَّةَ؛ هر کس این سوره را قرائت کند، مانند کسی است که به هنگام فتح مکّه در خدمت پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم و در لشکر او بوده است».

٣. در روایت دیگری آمده: «فَکَأَنَّمَا کَانَ مَعَ مَنْ بَایعَ مُحَمَّداً (ص) تَحْتَ اَلشَّجَرَة؛ مانند کسی است که با محمد صلّی الله علیه وآله وسلّم در زیر درختی که در حدیبیه بود بیعت کرده است!».

٤. بالآخره در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «حَصِّنُوا أَمْوَالَکُمْ وَنِسَاءَکُمْ وَمَا مَلَکَتْ أَیمَانُکُمْ مِنَ اَلتَّلَفِ بِقِرَاءَةِ إِنَّا فَتَحْنَا، فَإِنَّهُ إِذَا کَانَ مِمَّنْ یدْمِنُ قِرَاءَتَهَا نَادَی مُنَادٍ یوْمَ اَلْقِیامَةِ حَتَّی تَسْمَعَ اَلْخَلاَئِقُ أَنْتَ مِنْ عِبَادِی اَلْمُخْلَصِینَ أَلْحِقُوهُ بِالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِی وَأَدْخِلُوهُ جَنَّاتِ اَلنَّعِیمِ وَاِسْقُوهُ مِنَ اَلرَّحِیقِ اَلْمَخْتُومِ بِمِزَاجِ اَلْکَافُورِ؛ اموال و همسران و آنچه را در ملک شما است با قرائت "انا فتحنا" از تلف حفظ کنید، کسی که پیوسته آن را تلاوت کند روز قیامت منادی صدا میزند آن چنان که همه خلائق میشنوند: تو از بندگان مخلص منی، او را به بندگان صالحم ملحق سازید، و در باغهای پر نعمت بهشت او را وارد کنید، و از نوشیدنی مخصوص بهشتیان سیرابش نمائید!». ناگفته پیداست این همه فضیلت و افتخار با تلاوت خالی از اندیشه و عمل حاصل نمیشود. بلکه هدف اصلّی از تلاوت، تطبیق اعمال و خلقوخوی خویش بر مفاد این آیات است.

قاطعیت در برابر دشمن

خداوند متعال اجازه نمیدهد که دشمنان کینهتوز از رحمت و رأفت اسلامی سوءاستفاده کنند. بلکه دستور میدهد همانگونه که باید در مقابل دوستان یا دشمنان فریبخورده، نرم و مهربان باشید در برابر دشمنان لجوج و سرسخت، با خشونت و شدت عمل برخورد کنید. تا آنجا که یاران راستین پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم را با این اوصاف معرفی میکند: «أشِدَّاءُ عَلَی‏ الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَینَهُمْ‏؛ در برابر کفّار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند».

در این بین نقش «قوۀ غضب» به عنوان یکی از نعمتهای بزرگ الهی [کلیدی است]؛ زیرا به وسیلۀ آن انسان میتواند بقای خود را حفظ کند و مدخلیتی بزرگ در تشکیل مدینۀ فاضله و نظام برتر دارد. این قوه مایۀ‏ «اشِدَّاءُ عَلَی‏ الْکُفَّارِ»است که از اوصاف مؤمنین است.

اشتباه کردند کسانی که فکر کردند، باید «قوۀ غضبیه» کشته شود و خاموش کردن آن از کمالات و معارج نفس است. آنها از مقام اعتدال و حدّ کمال غافلند و نفهمیدند که در جمیع سلسلۀ حیوانی، خداوند این قوه را عبث و بیهوده نیافریده است و این سرمایۀ زندگانی را بیجهت نداده است. جهاد با دشمنان‏ دین‏ و دفع‏ دشمن‏ از مال و ناموس و دیگر نوامیس مبتنی بر این قوه است.

آری یاران راستین پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم کانونی از عواطف و محبت نسبت به برادران و دوستان و همکیشانند، و آتشی سخت و سوزان، و سدّی محکم و پولادین در مقابل دشمنان.

در حقیقت عواطف آنها در این «مهر» و «قهر» خلاصه میشود، اما نه جمع میان این دو در وجود آنها تضادی دارد، و نه قهر آنها در برابر دشمن و مهر آنها در برابر دوست سبب میشود که از جادۀ حقّ و عدالت قدمی بیرون نهند.

آنها در مقابل دشمنان شدید و قوی و محکم هستند و ترس و هراسی ندارند و همچون سدّی قوی و نفوذناپذیر دافعهای قوی و نیرومند دارند.

طبق این آیۀ شریفه، خشونت در مقابل دشمن نه تنها عیب نیست، بلکه خوب و گاهی لازم است. کسانی که در عصر حاضر خشونت را بطور کلّی مردود میدانند، معنای خشونت را نمیفهمند و با آیات قرآن و تاریخ اسلام آشنایی ندارند. در مقابل دشمن باید محکم ایستاد؛ گرگ، زبان نرم و منطق و استدلال نمیفهمد؛ بلکه باید با هر سلاحی که داریم او را از خود دور کنیم.

بسیاری از انسانهای عصر حاضر از گرگ بدترند؛ انساننماهایی که در فلسطین اشغالی شکم زن مسلمان حامله را پاره میکنند و کودک درون رحم او را با گلوله میکشند، منطق و نرمی نمیفهمند! در مقابل چنین انساننماهایی باید ایستاد و دفاع کرد و این عین عدالت است. این کاری است که طبیعت نیز با آن همراه است؛ گلبولهای سفید بدن ما، هنگامی که متوجّه ورود دشمن خطرناک، یعنی میکروبها، به بدن میشوند با شدّت و قاطعّیت با آن برخورد نموده و آنها را نابود میکنند.

اگر رزمندگان شیعۀ جنوب لبنان نبودند، آن دلیرمردانی که مظهر «أشِدّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَینَهُمْ» هستند، اسرائیل به بسیاری از کشورهای همسایهاش تجاوز میکرد. چون اسرائیل گرگ است و گرگ جز زبان زور نمیفهمد. این جوانان چه دلیرانه درخشیدند! [شهید] سید حسن نصراللّه، رئیس [فقید] حزب اللّه لبنان میگفت: اینها (رزمندگان شیعه) کاری کردند، که تمام ارتشهای کشورهای عربی نتوانست انجام دهد.

مهربانی با مردم

آیۀ شریفۀ «رُحَماءُ بَینَهُمْ؛ در میان خود مهربانند»، نیز از جمله صفات مسلمان واقعی است که همان اندازه که در برابر دشمن، شدید و سخت است، با دوستان خود و سایر مسلمانان مهربان و صمیمی‏ است. مهر با دوستان و قهر با دشمنان، جاذبه در مقابل مسلمانان و دافعه در مقابل کفّار از ویژگیهای اصحاب پیامبر است. مسلمان واقعی مجموعهای است از قهر و لطف.

حال اگر آنجا که باید جاذبه داشته باشیم، تبدیل به دافعه شود، مردم از حوزۀ جاذبه دور میشوند و در حوزۀ جاذبه دشمن قرار میگیرند، مثل کره ماه که دور زمین میگردد اگر دافعه زمین زیاد شود از زمین دور میشود و جذب کرات دیگر منظومۀ شمسی میشود. نکتۀ قابل توجّه اینکه باید مراقب باشیم و با کوچک ترین نقطۀ ضعف، افراد را از خود نرانیم، چراکه به غیر از معصوم علیه السلام، همه جایز الخطا هستند و با کمترین خطا طردشان نکنیم. بعضی عادتشان است که فقط نقاط ضعف را میبینند و لذا میبینیم که غالباً بدبین هستند و این خُلق شیطانی است. باید در زندگی نقاط قوت دیگران را ببینیم و نقاط ضعف را به آنها گوشزد کنیم.

اصل اولیه در برخورد با مردم، ملایمت همراه با مهر و عواطف انسانی است. سیرۀ پیامبران و اوصیاء علیهم السلام نشان میدهد که آنها از این طریق تا آخر عمر منحرف نشدند. در مورد حضرت موسی علیه السلام و برادرش هارون علیه السلام میخوانیم که مأمور میشوند با نرمی با فرعون و کسی که ادعای خدائی‏ «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی؛ من پروردگار برتر شما هستم!»، میکند، برخود کنند: «فَقُولا لَهُ قولًا لینا؛ بگویید به او گفتنی نرم». با او سخن به نرمی بگویید، شاید متذکر شده، و قلبش خاشع گردد: «لَّعَلَّهُ یتَذَکَّرُ أَوْ یخْشَی».‏ حتی در بعضی روایات دارد که مأمور بودند، فرعون را با بهترین نامش صدا کنند، تا دل تاریکش روشن شود.

همین نرمش و ملایمت، سکوی پرش بزرگی برای دستیابی به اهدافی بلند است. رمز موفقیت پیامبر اسلام صلّی الله علیه وآله وسلّم و آنچه دخیل در گرایش مردم به او شد، اخلاق و نرمی و تواضع او بود. اگر با خشونت با مردم برخورد میکرد، کسی به گرد او جمع نمیشد: «وَلَوْ کُنْتَ فَظّاً غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ‏؛ اگر با غلظت و شدت بودی‏ از گرد تو پراکنده میشدند».

در روایات اسلامی که در تفسیر آیۀ ٢٩ سورۀ «فتح» آمده است تأکید فراوانی روی اصل «رُحَماءُ بَینَهُمْ‏» دیده میشود.

از جمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «اَلْمُسْلِمُ أَخُو اَلْمُسْلِمِ لاَ یظْلِمُهُ وَلاَ یخْذُلُهُ وَلاَ یخُونُهُ وَیحِقُّ عَلَی اَلْمُسْلِمِینَ اَلاِجْتِهَادُ فِی اَلتَّوَاصُلِ وَاَلتَّعَاوُنُ عَلَی اَلتَّعَاطُفِ وَاَلْمُوَاسَاةُ لِأَهْلِ اَلْحَاجَةِ وَتَعَاطُفُ بَعْضِهِمْ عَلَی بَعْضٍ حَتَّی تَکُونُوا کَمَا أَمَرَکُمُ اَللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ رُحَمَاءَ بَینَکُمْ مُتَرَاحِمِینَ مُغْتَمِّینَ لِمَا غَابَ عَنْکُمْ مِنْ أَمْرِهِمْ عَلَی مَا مَضَی عَلَیهِ مَعْشَرُ اَلْأَنْصَارِ عَلَی عَهْدِ رَسُولِ اَللَّهِ (ص)؛ مسلمان برادر مسلمان است، به او ستم نمیکند، تنهایش نمیگذارد، تهدیدش نمیکند، و سزاوار است مسلمان در ارتباط و پیوند و تعاون و محبت و مواسات با نیازمندان کوشش کند، و نسبت به یکدیگر مهربان باشند، تا مطابق گفته خداوند «رُحَماءُ بَینَهُمْ‏» نسبت به یکدیگر با محبت رفتار کنید، و حتی در غیاب آنها نسبت به امورشان دلسوزی کنید، آنگونه که انصار در عصر رسول اللَّه صلّی الله علیه وآله وسلّم بودند».

انسان با نرمی میتواند قدرت خود را مضاعف کند و در حدیثی آمده است: «مَنْ لاَنَ عُودُهُ کَثُفَتْ أَغْصَانُهُ؛ کسی که‏ برگشتن او نرم و سریع باشد، شاخههایش زیاد میشود». یعنی اگر کسی زود منعطف به مردم شد و در برخوردها سریع از غضب و شدت خود برگشت، مردم هم به او متمایل شده، و همچون شاخههایی قوی برای حفاظت و یاری او خواهند بود. این کلام به صورت مثلی درآمده برای افراد متواضع که با مردم الفت گرفته، و مردم نیز آنها را دوست دارند، و در نتیجه به وسیلۀ مردم و با اجتماع آنها قدرت پیدا میکنند.

مدیریت آرامش در میدان جنگ

قرآن مجید درباره پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم و مؤمنان میفرماید: «هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ‏ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیزْدادُوا إِیماناً مَعَ إِیمانِهِمْ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَکانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً؛ او کسی است که آرامش را در دلهای مؤمنان نازل کرده، تا ایمانی بر ایمانشان افزوده شود، لشکریان آسمان و زمین از آن خداست و خداوند دانا و حکیم است».

«سکینة» در اصل از مادۀ «سکون» به معنی یک نوع حالت آرامش و اطمینان است، که هرگونه شک و دودلی و ترس و وحشت را از انسان دور میسازد، و او را در برابر حوادث سخت و پیچیده ثابتقدم میگرداند. «سکینه» با ایمان رابطۀ نزدیکی دارد، یعنی زاییدۀ ایمان است. افراد باایمان هنگامی که به یاد قدرت بیپایان خداوند میافتند و لطف و مرحمت او را در نظر میآورند، موجی از امید در دلشان پیدا میشود. اینکه میبینیم در بعضی از روایات، «سکینه» به ایمان تفسیر شده‏ و در بعضی دیگر به یک «نسیم بهشتی» در شکل و صورت انسان‏ همه بازگشت به همین معنی میکند.

در هر حال این حالت فوق العادۀ روانی، موهبتی است الهی و آسمانی که در پرتو آن، انسان مشکل ترین حوادث را در خود هضم میکند، و یک دنیا آرامش و ثبات قدم در درون خویش احساس مینماید.

جالب توجه اینکه قرآن در آیات مورد بحث نمیگوید: «ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلی‏ رَسُولِهِ وَعلیکم». با اینکه تمام جملههای پیش از آن به صورت خطاب و با ضمیر «کُم» ذکر شده است. بلکه میگوید: «عَلَی الْمُؤْمِنِینَ‏»، اشاره به اینکه منافقان و آنها که طالبان دنیا در میدان جهاد هستند، سهمی از این «سکینه» و آرامش ندارند، و تنها این موهبت نصیب افراد باایمان میشود.

همین سکینه و آرامش بود، که در جنگهای اسلامی عامل پیروزی مسلمین بر دشمنان گردید، در لحظات بسیار سخت و طوفانی مانند زمانی که پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم در غار «ثور» بود و دشمن خونخوار در جستجوی آن حضرت، به در غار رسیده بود، باز همین سکینه و آرامش به یاری او شتافت.

به همین دلیل در حوادثی که هرکس در برابر آن کنترل خویش را از دست میدهد، آنها روحی آرام و عزمی راسخ، و ارادهای آهنین، و تزلزلناپذیر داشتند.

شب‏ بعد از جنگ‏ احد شب دردناک و پراضطرابی بود مسلمانان پیشبینی میکردند که سربازان فاتح قریش بار دیگر به مدینه بازگردند و آخرین مقاومت مسلمانان را در هم بشکنند و شاید جسته گریخته خبر تصمیم بتپرستان به بازگشت نیز به آنها رسیده بود و مسلماً اگر بازمیگشتند خطرناک ترین مرحلۀ جنگ رخ میداد.

در این میان مجاهدان راستین و توبهکنندگانی که از فرار أحد پشیمان شده بودند و به لطف پروردگار اعتماد داشتند و به وعدههای پیغمبر نسبت به آینده دلگرم و مطمئن بودند، در میان این اضطراب و وحشت عمومی خواب آسوده و آرامبخشی داشتند، درحالیکه لباس جنگ در تن آنها بود و سلاح در کنار آنها. اما منافقان و افراد ضعیف الایمان و ترسو در میان انبوهی از افکار ناراحتکننده تمام شب را بیدار ماندند و بدون اینکه بخواهند، برای مؤمنان حقیقی پاسداری کردند.

آیۀ شریفۀ قرآن ماجرای آن شب را تشریح میکند و میگوید: «ثُمَّ انْزَلَ عَلَیکُمْ مِن بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً یغْشی‏ طائِفَةً مِنْکُمْ وَطائِفَةٌ قَدْ أهَمَتْهُمْ أنْفُسُهُمْ یظُنُّونَ بِاللَّه غَیرَ الْحَقِّ ظَنَّ ألجاهِلِیةِ؛ سپس به دنبال این غم و اندوه آرامش بر شما فرستاد، این آرامش به صورت خواب سبکی بود که جمعی از شما را فرا گرفت، اما جمع دیگری در فکر جان خویش بودند [و خواب به چشمانشان نمیرفت!] آنها گمانهای نادرستی‏ دربارۀ‏ خدا همچون‏ گمانهای دوران‏ جاهلیت داشتند».

[اینگونه است که] امام علی علیه السلام در بیان فنون جهاد الهی که در میدان جنگ بسیار کارساز است، حفظ آرامش و خونسردی را ذکر میکند: «وَتَجَلْبَبُوا السَّکِینَة؛ و لباس رویین خود را آرامش و خونسردی قرار دهید»، و در واقع لشکریانش را با این سلاح‏، مجهّز میسازد.

و یا در دستوری دیگر میفرماید: «وَعَضُّوا عَلَی النَّواجِذِ، فَإِنَّهُ أَنْبَی لِلسُّیوفِ عَنِ الْهَام؛ دندانها را بر هم بفشارید! که مقاومت جمجمهها را در برابر ضربات دشمن بیشتر میکند».‏

«نواجذ» جمع «ناجذ» گاه به معنای همۀ دندانها تفسیر شده. گفته میشود، این کار دو فایدۀ مهم دارد، نخست اینکه: ترس و وحشت را از بین میبرد، به همین دلیل انسان هنگامی که از ترس میلرزد، بطور ناخود آگاه دندانها را به هم فشار میآورد، تا لرزۀ آنها ساکت شود. و دیگر اینکه: عضلات و استخوانهای سر را محکم نگاه میدارد، تا در برابر ضربات دشمن آسیب کمتری ببیند.

تقویت روحیه در شرایط جنگی

با اینکه قبول اسلام و قرآن، و شهادت به رسالت پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم، مساوی با اعلام وفاداری کامل نسبت به آن حضرت بود، در عین حال هنگامی که کار به مراحل حسّاس و بحرانی میرسید، پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم با آنها تجدید بیعت میکرد. از این طریق روح تازهای در کالبد آنها میدمید و خون تازهای در عروقشان جاری میساخت.

همانگونه که در ماجرای «حدیبیه» پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم با ١٤٠٠ نفر بدون ساز و برگ جنگی، با احرام، و به قصد زیارت خانۀ خدا، به چند فرسخی مکّه [حدیبیه] رسید، امّا سران قریش مانع ورود مسلمانان به مکّه شدند. در اینجا سفیرانی میان پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم و قریش رفتوآمد نمودند. در یکی از این مراحل، قریش فرستادۀ پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم را توقیف کردند و چیزی نگذشت که خبر قتل او در میان مسلمانان شایع شد.

پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم به زیر درختی که در آنجا بود، آمد، و با همه تجدید بیعت کرد؛ دست به دست یکیک از مسلمانان داد و از آنان پیمان گرفت که تا پای جان بایستند.

رسول اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم با این کار از یک سو روحیۀ مسلمانان را فوق العاده تقویت کرد و عزم آنها را در برخورد قاطع با دشمن - که معیارهای شناختهشدۀ انسانی را زیرپا گذارده بود - محکم نمود. از سوی دیگر، با این قاطعیت، لرزه بر اندام دشمن افکند که چگونه یک گروه کوچکِ بیسازوبرگ جنگی که سلاحشان فقط همان شمشیرهایشان بود - که در عرف عرب آن روز جزء وسائل سفر محسوب میشد - آن هم در فاصله بسیار دور از خانه و کاشانۀ خود، آمادهاند با جمعیت عظیم شهری چون مکّه بجنگند!

سران قریش سخت جا خوردند، و برای بستن پیمان عدم تعرّض، پیشقدم شدند. پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم به خاطر عقبنشینی دشمن و مصالح فراوانی که آن معاهدۀ صلح در کوتاهمدّت و درازمدّت داشت، آن را پذیرفت. پیمان صلح حدیبیه بسته شد و مسلمانان با پیروزی به مدینه بازگشتند.

این بیعت تاریخی که مایۀ خشنودی خداوند بود، «بیعت‏ رضوان‏» نامیده شد، که قرآن در این باره میگوید: «لَقَدْ رَضِی اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنینَ إِذْ یُبایعُونَکَ تَحَتَ الشَّجَرَةِ؛ خداوند از مؤمنان هنگامی که در زیر آن درخت با تو بیعت کردند، راضی و خشنود شد».

سخن آخر: (شکست محتوم دشمن؛ سنت الهی)

یکی از سنتهای تغییرناپذیر الهی در آیات قرآن کریم، مسئلۀ ریشهکن کردن توطئهگران با یک حملۀ عمومی است که در امتهای پیشین نیز بوده است.

خداوند در آیۀ ٢٣ سورۀ «فتح» بعد از آنکه پیروزی‏ مؤمنان‏ و شکست‏ کفار و عدم‏ وجود یار و یاور برای آنها را در جنگها مطرح میکند، میافزاید: «سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلًا؛ این سنت پروردگار است که در گذشته نیز بوده، و هرگز سنت الهی تغییر نمیپذیرد».

این یک قانون همیشگی الهی است که اگر مؤمنان در امر جهاد ضعف و سستی نشان ندهند و با قلبی پاک و نیتی خالص به مبارزه با دشمنان برخیزند، خدا آنها را پیروز میکند. ممکن است گاهی در این امر به منظور امتحان یا اهداف دیگری دیر و زودی باشد، اما قطعا پیروزی نهایی با آنهاست.

منظور از «سنّت» در اینگونه موارد قوانین ثابت و اساسی «تکوینی» یا «تشریعی» الهی است که هرگز دگرگونی در آن روی نمیدهد. به تعبیر دیگر، خداوند در عالم تکوین و تشریع اصول و قوانینی دارد که همانند قوانین اساسی مرسوم در میان مردم جهان دستخوش دگرگونی و تغییر نمیشود. این قوانین هم بر اقوام گذشته حاکم بوده است، هم بر اقوام امروز و آینده حکومت خواهد کرد.

یاری پیامبران، شکست کفار، لزوم عمل به فرمانهای الهی هر چند ناخوشایند محیط باشد، عدم فایدۀ توبه به هنگام نزول عذاب الهی، و مانند اینها جزء این سنتهای جاودانی میباشد.

این تعبیرات از یک سو به همۀ رهروان راه حقّ دلگرمی و آرامش میبخشد و از سوی دیگر انسجام و وحدت دعوت انبیاء و یکپارچگی قوانین حاکم بر نظام آفرینش و نظام زندگی انسانها را روشن میسازد، و در حقیقت شاخهای است از شاخههای توحید.

منابع:

١. تفسیر نمونه

٢. پیام امام امیر المومنین علیه السلام

مقاله

حكومت اسلامى و سازمان هاى اطلاعاتى

چکیده :

گاهی در جامعه مواردى پيش مى‏ آيد كه اگر با حسن ظنّ با آن برخورد شود و اقدام به تجسّس نكنند و اسرار نهانى آشكار نشود، خطراتى براى جامعه اسلامى به وجود مى‏ آيد؛ خواه اين خطر، توطئه‏ اى باشد از سوى منافقان داخلى، يا نقشه ‏هاى شومى از سوى دشمنان خارج كه به دست مزدورانشان در داخل انجام مى‏ گيرد. در چنين مواردى بايد حسن ظنّ را كنار گذاشت و با سوء ظن به مسائل نگريست و براى حفظ اهداف مهم تر و والاتر به تجسّس پرداخت. اين همان فلسفه تشكيل دستگاه‏ هاى اطّلاعاتى و ضدّ اطلاعاتى است؛ فلسفه‏ اى است معقول و منطقى و موافق عقل و شرع. هرچند دنيا پرستان و دولت هاى خودكامه و استكبارى از آن سوء استفاده كرده و مى‏ كنند، ولى سوء استفاده آنها هرگز از منطقى بودن اصل موضوع نمى‏ كاهد و ضرورى بودنش را زير سؤال نمى‏ برد. درست است كه اين كار سرمايه گذارى وسيعى را مى‏ طلبد، ولى با توجّه به اينكه گاه سرمايه‏ هاى كمى در اين راه سبب پيشگيرى از سرمايه گذارى‏ هاى كلان در زمينه‏ هاى نظامى و سياسى و اقتصادى يا سبب پيشگيرى از ضايعات وسيع مى‏ شود، هرگونه سرمايه گذارى در اين راه مقرون به صرفه است.

اشاره‏

بى‏ شك تجسّس كردن در حالات خصوصى مردم و تفتيش درباره اسرار نهانى آنها كار مذموم و ناپسندى است. خداوند ستّار العيوب است و بندگان او نيز بايد چنين باشند؛ مگر در مورد كسانى كه پرده درى كنند و شرم و حيا را كنار بگذارن و تظاهر به گناه نمايند كه احترام آنها شكسته مى‏ شود، بلكه خودشان احترام خويش را شكسته‏ اند.

قرآن مجيد نيز با صراحت در سوره حجرات نسبت به اين موضوع هشدار داده و مى‏ فرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لاتَجَسَّسُوا وَ لايَغْتَبْ‏ بَعْضُكُمْ‏ بَعْضاً؛[١] اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد! از بسيارى از گمان ها بپرهيزيد، چرا كه بعضى از گمان ها گناه است؛ و [هرگز در كار ديگران] تجسّس نكنيد، و هيچ يك از شما ديگرى را غيبت نكند».

در اينجا اشاره به سه گناه بزرگ شده:‏ «گمان بد»، «تجسّس» و «غيبت». هر يك از اين گناهان سه گانه مقدّمه ديگرى است.گمان بد بردن درباره اشخاص سبب مى‏ شود كه درباره آنها تجسّس كنند. تجسّس سسب مى‏ شود كه به عيوب و خطاهايى برخورد نمايند. بعد از آگاهى بر خطا و عيوب مردم، در غيبت يكديگر مى‏ افتند. غيبتى كه از بزرگترين گناهان و مايه كينه و عداوت و پراكندگى و بى ‏اعتمادى است.

اصولًا از نظر اسلام، آبروى هركس، مهم ترين سرمايه او است، كه از جهاتى از مال و جانش نيز مهم تر است. در حديثى از پيامبر گرامى اسلام صلّى الله عليه و آله مى‏ خوانيم: «إِنَّ الدِّرْهَمَ يُصِيبُهُ الرَّجُلُ مِنَ الرِّبَا أَعْظَمُ عِنْدَ اللَّهِ فِي الْخَطِيئَةِ مِنْ‏ سِتٍ‏ وَ ثَلَاثِينَ زَنْيَةً يَزْنِيهَا الرَّجُلُ وَ أَرْبَى الرِّبَا عِرْضُ الرَّجُلِ الْمُسْلِمِ‏؛[٢] يك درهم كه انسان از ربا به دست مى‏ آورد، گناهش نزد خدا از سى و شش زنا كه مردى انجام دهد بالاتر است، و از هر ربايى بالاتر [ضايع كردن] آبروى مسلمان است». اين يك واقعيّت است كه سرمايه اصلّى هركس را در جامعه، آبروى او تشكيل مى‏ دهد و مسائل ديگر همه تحت الشّعاع آن است. بدون شك سوء ظنّ و تجسّس و غيبت اين سرمايه گران قدر را به مخاطره مى‏ افكند، يا به باد فنا مى‏ دهد.

فلسفه تشكيل دستگاه‏ هاى اطّلاعاتى و ضدّ اطلاعاتى

ولى با اين حال مواردى پيش مى‏ آيد كه اگر با حسن ظنّ با آن برخورد شود و اقدام به تجسّس نكنند و اسرار نهانى آشكار نشود، خطراتى براى جامعه اسلامى به وجود مى‏ آيد؛ خواه اين خطر، توطئه‏ اى باشد از سوى منافقان داخلى، يا نقشه ‏هاى شومى از سوى دشمنان خارج كه به دست مزدورانشان در داخل انجام مى‏ گيرد.

در چنين مواردى بايد حسن ظنّ را كنار گذاشت و با سوء ظن به مسائل نگريست و براى حفظ اهداف مهم تر و والاتر به تجسّس پرداخت. اين همان فلسفه تشكيل دستگاه‏ هاى اطّلاعاتى و ضدّ اطلاعاتى است؛ فلسفه‏ اى است معقول و منطقى و موافق عقل و شرع. هرچند دنيا پرستان و دولت هاى خودكامه و استكبارى از آن سوء استفاده كرده و مى‏ كنند، ولى سوء استفاده آنها هرگز از منطقى بودن اصل موضوع نمى‏ كاهد و ضرورى بودنش را زير سؤال نمى‏ برد. كدام قانون مقدّس است كه‏ از آن سوء استفاده نشده باشد؟!

كوتاه سخن اينكه: عدم تجسّس در كارهاى ديگران و زندگى خصوصى آنها يك اصل است، كه بايد حفظ شود. ولى تجسّس در موارد خاصّى يك استثناء است كه آن هم بايد با حفظ حدود و شرايطى به عنوان يك وظيفه الهى و اجتماعى دنبال گردد.

و در واقع اين استثناء از قانون «اهمّ و مهمّ» سرچشمه مى‏ گيرد و تحت عنوان ثانوى واقع مى‏ شود. حفظ آبروى افراد، بسيار مهم است، امّا حفظ موجوديّت جامعه اسلامى و نظام حكومت و امنيّت و آرامش، از آن مهم تر و لازم تر است، به همين دليل در موارد خاصّى، اوّلى (آبروى فردی) فداى دومى (موجوديّت جامعه) مى‏ شود.

از آنچه در بالا گفته شد، روشن مى‏ شود كه هميشه تجسّس و تفتيش در حال ديگران نياز به دليل كافى دارد و اقدام خودسرانه در اين مورد مجاز نيست.

آنچه گفته شد مربوط به تجسّس در درون جامعه اسلامى است.

در بيرون جامعه اسلامى، مسأله روشن تر و آشكارتر است. مسلمانان هميشه بايد از آنچه در ظاهر و باطن جوامع بيگانه مى‏ گذرد كه ممكن است با سرنوشت مسلمين ارتباط داشته باشد، با خبر باشند و توطئه ‏ها را در نطفه بشناسند و خفه كنند. و گرنه زمانى با خبر مى‏ شوند كه از عهده خنثى كردن آن بر نمى‏ آيند، يا بايد بهاى گزافى براى آن بپردازند!

نوع ديگرى از تجسّس نيز در حكومت اسلامى- و همه حكومت هاى جهان - وجود دارد و آن تجسّس در كار مأموران و كارگزاران حكومت اسلامى است، تا اطمينان حاصل شود آنها وظايف خود را خوب انجام مى‏ دهند، اجحاف و تعدّى بر مسلمين روا نمى‏ دارند و از مقام خود سوء استفاده نمى‏ كنند.

به هرحال از آيات قرآن، استفاده مى‏ شود كه مسأله تجسّس و جاسوسى در آن اعصار نيز وجود داشته است. پيامبر صلّى الله عليه و آله در برابر جاسوسى هاى دشمنان اسلام، دستگاه ضدّ جاسوسى داشته است، تا به وسيله آن تحرّكات دشمن را در اين زمينه خنثى كند.

قرآن در آيه ٤٧ سوره توبه به مسلمانان هشدار مى‏ دهد كه مراقب تحرّكات جاسوسى منافقان باشند: «اگر آنها همراه شما [و به سوى ميدان جنگ تبوك] خارج مى‏ شدند، چيزى جز اضطراب و ترديد به شما نمى‏ افزوند، و به سرعت در ميان شما به فتنه انگيزى مى‏ پرداختند و در ميان شما جاسوسانى براى آنها وجود دارد، و خداوند نسبت به ظالمان آگاه است؛ لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ ما زادُوكُمْ إِلاَّ خَبالاً وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ وَ فِيكُمْ‏ سَمَّاعُونَ‏ لَهُمْ‏ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ‏».[٣]

داستان جاسوسى حاطِب و ساره‏

از داستان «حاطب بن ابى بَلْتَعَه» كه در آستانه فتح مكّه واقع شد، نيز استفاده مى‏ شود كه پيامبر صلّى الله عليه و آله دستگاه ضدّ جاسوسى نيرومندى داشت.

توضيح اينكه: در حالى كه پيامبر صلّى الله عليه و آله آماده فتح مكّه مى‏ شد و مقدّمات آن را در مدينه فراهم مى‏ ساخت، اصرار داشت تا اخبار به مكّه منتقل نشود. در اين ميان يكى از مسلمانان به نام حاطب بن ابى بلتعه كه در جنگ بدر و بيعت رضوان شركت كرده بود ،گرفتار يك‏ وسوسه شيطانى شد و آن اينكه ممكن است مشركان مكّه مزاحم خانواده بى ‏سرپرست او در مكّه شوند، و او مى‏ خواست خدمتى به آنان كند تا نسبت به آنان مزاحمت ننمايند! زنى را به نام ساره كه از اهل مكّه بود و به مدينه آمد و مى‏ خواست باز گردد، ديد و گفت: «من نامه‏ اى مى‏ نويسم، آن را به اهل مكّه برسان». ده دينار - و به گفته بعضى ده درهم - نيز به او داد و در نامه چنين نوشته بود: «رسول خدا قصد دارد به سوى شما آيد، آماده دفاع باشيد!».

پيامبر صلّى الله عليه و آله که از اين جاسوسى زشت آگاه شد، بلافاصله على عليه السّلام و عمّار و زبير و طلحه و مقداد و ابومرثه را دستور داد كه سوار بر مركب شوند، به سوى مكّه حركت كنند و فرمود در يكى از منزلگاه ها به زنى مى‏ رسيد كه حامل نامه‏ اى از حاطب به مشركين مكّه است [نامه را از او بگيريد]. گفته مى‏ شود كه جبرئيل امين اين ماجرا را به آن حضرت اطلاع داد.

آنها حركت كردند و در همان مكان كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرموده بود، به او رسيدند. او سوگند ياد كرد كه هيچ نامه‏ اى نزد او نيست! اثاث سفر او را به دقّت تفتيش كردند و چيزى نيافتند. همگى تصميم به بازگشت گرفتند، جز على عليه السّلام كه فرمود: «نه پيامبر (ص) دروغ گفته، و نه ما دروغ مى‏ گوييم». شمشير را كشيد و فرمود: «نامه را بيرون بياور و الّا گردنت را مى‏ زنم!». ساره ترسيد و نامه را كه در ميان گيسوانش پنهان كرده بود، بيرون آورد. آنها نامه را به خدمت پيامبر صلّى الله عليه و آله آوردند. حضرت حاطب را احضار کرد و فرمود: «مى‏ دانى اين نامه از كيست؟». عرض كرد: «بلى». فرمود: «چه چيز موجب شد به اين كار اقدام كنى؟!».

او عذرى را كه در بالا گفتيم مطرح كرد. پيامبر صلّى الله عليه و آله - طبق مصالحى - عذرش را پذيرفت. ولى عمر ابن خطاب برخاست و گفت: «اى رسول خدا اجازه بده گردن اين منافق را بزنم!». پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمود: «او از مجاهدان بدر است و خداوند نظر خاصّى به آنها دارد».

آيات آغاز سوره‏ «ممتحنه» نازل شد و به مسلمانان هشدار داد كه از تكرار اين گونه‏ كارها به شدّت بپرهيزند، چرا كه دنيا و آخرتشان را تباه مى‏ كند.[٤]

در اين ماجرا، جاسوسى براى دشمن بود. ولى دستگاه ضدّ جاسوسى پيامبر صلّى الله عليه و آله - خواه از طريق اطلاع جبرئيل امين باشد يا از هر مبدأ ديگر - برنامه دشمن را خنثى كرد. به طورى كه هيچ خبرى از حركت مسلمانان و ارتش اسلام به سوى مكّه به آنها نرسيد و اهل مكّه در برابر ورود لشكر اسلام كاملًا غافل گير شدند. همين امر سبب شد كه بزرگ ترين پايگاه مشركان تقريباً بدون خونريزى و جنگ به دست مسلمين بيفتد و اين كار بسيار مهمّى بود. در حالى كه اگر آن زن جاسوس به هدف خود مى‏ رسيد، شايد خون هاى زيادى ريخته مى‏ شد. اين خود نشان مى‏ دهد كه دستگاه هاى اطلاعاتى يا ضدّ اطلاعاتى تا چه اندازه مى‏ تواند در سرنوشت يك قوم وملّت اثر بگذارد.

ماجراى استخبار حذيفه‏

نمونه ديگر از كارهاى اطّلاعاتى كه در عصر پيامبر صلّى الله عليه و آله انجام گرفت، ماجراى‏ «حُذَيفَه» در جنگ احزاب است.

در بسيارى از تواريخ آمده است، كه در يكى از شب هاى جنگ احزاب بعد از آنكه ميان لشكر احزاب اختلاف افتاده بود، پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمود: «آيا كسى از شما هست كه در اين تاريكى به لشكرگاه دشمن برود تا خبرى از آنها بياورد؟ هركس چنين كند رفيق من در بهشت خواهد بود».

حذيفه يكى از اصحاب رسول خدا صلّى الله عليه و آله مى‏ گويد: «هيچ كس به خاطر شدّت خستگى و گرسنگى و وحشت از جا برنخاست، پيامبر صلّى الله عليه و آله چشمش به من افتاد، و مرا صدا زد و فرمود: «برو خبرى از آنها براى من بياور، امّا هيچ كار ديگرى در آنجا، انجام نده تا بازگردى!»».

او مى‏ گويد: «من به سوى لشگرگاه قريش آمدم، در حالى كه طوفان سختى مى‏ وزيد و همه چيز آنها را در هم مى‏ ريخت. ناگهان شبح ابوسفيان را ديدم كه در ميان آن ظلمت و تاريكى فرياد مى‏ زند: «اى قريش! - سخن با شما دارم - هر كدام دقّت كنيد و كنار دستى خود را بشناسيد كه بيگانه‏ اى در اينجا نباشد!»». حذيفه مى‏ گويد: «من پيشدستى كردم و فوراً به كسى كه در كنارم بود گفتم: «تو كيستى؟» گفت: «من فلانى هستم»، گفتم: «بسيار خوب»،[٥] سپس ابوسفيان گفت: «به خدا سوگند اينجا جاى توقّف نيست، شترها و اسب هاى من از دست رفتند و يهود بنى قريظه پيمان خود را شكستند، و اين باد و طوفان شديد چيزى براى ما باقى نگذاشت، برخيزيد و حركت كنيد كه من آماده حركتم»، سپس شتاب زده به سراغ مركب خود رفت، من فكر كردم با يك تير حساب او را برسم، همين كه خواستم تير را رها كنم به ياد سخن پيامبر صلّى الله عليه و آله افتادم كه فرمود: «دست از پا خطا نكن و بر گرد و فقط خبرى براى من بياور»، من بازگشتم و ماجرا را عرض كردم».[٦]

از آيات قرآن مجيد استفاده مى‏ شود كه داشتن دستگاه هاى اطّلاعاتى در زمان انبياء پيشين نيز معمول بوده و حتّى از پرندگان نيز احياناً استفاده مى‏ شده است. همان گونه كه در داستان سليمان و هدهد آمد كه خبر مناطق دور دست را براى او مى‏ آورد، سپس پيام سليمان را كه سرفصل تازه‏ اى در مناسبات حكومت او با يك كشور ديگر بود به آنجا مى‏ رسانيد.[٧]

لزوم سازمان هاى اطلاعاتى در روايات اسلامى‏

اين مسأله در روايات اسلامى و تواريخ بازتاب بسيار گسترده‏ اى دارد و از مطالعه آنها به‏ خوبى مى‏ توان به اين حقيقت پى برد كه حكومت اسلامى نبايد از اين مسأله مهم غافل بماند و بايد در دو بخش، فعاليت وسيع و حساب شده‏ اى داشته باشد: ١. از تحرّكات نظامى و سياسى و اقتصادى دشمن كه به نحوى با سرنوشت مسلمانان ارتباط دارد، آگاه باشد. ٢. با فعاليت هاى جاسوسى دشمنان كه مى‏ خواهند با عُمّال نفوذى خود، اسرار محرمانه را بربايند، به مقابله برخيزد.

نمونه‏ اى از اين روايات و نقل هاى تاريخى را ذيلًا از نظر مى‏ گذارنيم:

١. در حديثى از امام على بن موسى الرّضا عليه السّلام مى‏ خوانيم: «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) إِذَا بَعَثَ جَيْشاً فَاتَّهَمَ‏ أَمِيراً بَعَثَ مَعَهُ مِنْ ثِقَاتِهِ مَنْ يَتَجَسَّسُ لَهُ خَبَرَهُ؛[٨] رسول خدا (ص) هنگامى كه لشكرى را مى‏ فرستاد و اميرى بر آنها مى‏ گمشات كه از جهتى ممكن بود مورد اتهام واقع شود، همراه او يكى از افراد مورد اعتماد را مى‏ فرستاد تا اخبار و احوال او را به وى گزارش دهد». ممكن است آن امير از بعضى از جهات مورد اعتماد بوده، ولى حساسيّت موقعيّت او ايجاب مى‏ كرده است كه ناظر و بازرسى براى امور او وجود داشته باشد، مبادا خداى ناكرده انحرافى پيدا كند كه جبران آن مسلمين غير ممكن باشد.

٢. در حديث ديگرى درباره سَريِّه[٩] عبداللَّه بن جحش مى‏ خوانيم كه پيامبر صلّى الله عليه و آله عبداللَّه را با گروهى از مهاجران اعزام فرمود، و نامه‏ اى نوشت و به دست او داد و فرمود: «نامه را نگاه نكن تا دو روز راه طى كنيد، سپس نامه را بگشاييد و آنچه در آن است عمل نماييد». عبداللَّه چنين كرد و بعد از دو روز كه نامه را گشود، ديد در آن دستور داده شده است، هنگامى كه نامه مرا ديدى به راه خود ادامه ده تا به نخلى كه در ميان مكّه و طائف است برسى، در آنجا در كمين قريش باش و اخبارشان را جمع آورى كن و براى من بياور. اين داستان مفصّل است و در ذيل آن آمده كه عبداللَّه در آنجا با جمعى از قريش درگير شد و آنها را در هم شكست و با غنائم قابل ملاحظه و دو اسير خدمت پيامبر صلّى الله عليه و آله بازگشت.[١٠]

منظور در اينجا آن بخش از ماجرا است كه اشاره به كار اطلاعاتى ياران پيامبر صلّى الله عليه و آله دارد.

٣. بعد از داستان «جنگ اُحد»، هنگامى كه ابوسفيان و همراهانش مى‏ خواستند به مكّه بازگردند، فرياد زد و گفت: «وعده گاه ما و شما همين سرزمين بدر در سال آينده است». پيامبر صلّى الله عليه و آله به يكى از يارانش فرمود: «بگو: «آرى اين وعدگاه ما و شما است»». سپس پيامبر صلّى الله عليه و آله به على عليه السّلام فرمود: «به دنبال آنها حركت كن و ببين چه مى‏ كنند و كجا مى‏ خواهند بروند؟ اگر اسب ها را رها كرده و سوار بر شتر شده‏ اند، عازم مكّه‏ اند، و اگر سوار بر اسب شده‏ اند و شترها را همراه مى‏ برند، قصد مدينه دارند. قسم به خدايى كه جان من به دست اواست اگر قصد حمله به مدينه را داشته باشند، به سوى آنها مى‏ روم و با آنها پيكار مى‏ كنم». على عليه السّلام مخفيانه به دنبال آنها رفت و ديد اسب ها را رها كرده و سوار بر شتر شده و به سوى مكّه مى‏ روند.[١١]

اين كار اطلاعاتى پيامبر صلّى الله عليه و آله كه توسط على عليه السّلام انجام شد، كارى بود بسيار حساس كه در سرنوشت مسلمانان بسيار مؤثّر بود و از اينكه غافلگير شوند، آنها را رهايى مى‏ بخشيد.

٤. بار ديگر در داستان «جنگ احد» مى‏ خوانيم كه پيامبر صلّى الله عليه و آله پيش از آنكه لشكر قريش وارد احد شوند، دو مأمور اطلاعاتى فرستاد كه كم و كيف لشكر قريش را از وسط راه براى او خبر بياورند. نيز هنگامى كه وارد احد شدند و منزل گرفتند «حباب بن منذر» را مخفيانه به سراغ آنها فرستاد كه وارد لشكرگاه آنها شود و نگاه كند و جمعيّت آنها را تخمين بزند و از كم و كيف آنها خبر بياورد، و فرمود: «هنگامى كه براى من خبرى مى‏ آورى آشكار در ميان مسلمانان بازگو مكن! مگر آنكه تعداد آنها را كم بينى» - ولى چون جمعيت دشمن زياد بود - او مخفيانه خبر را خدمت پيامبر صلّى الله عليه و آله عرض كرد.[١٢]

از اين حديث به خوبى استفاده مى‏ شود كه مأموران اطلاعاتى پيامبر صلّى الله عليه و آله از زمانى كه دشمن حركت مى‏ كرد تا به ميدان نبرد وارد مى‏ شد، لشكر آنها را تحت نظر داشتند.

٥. نامه‏ هاى نهج البلاغه به خوبى نشان مى‏ دهد كه دستگاه اطلاعاتى على عليه السّلام مسائل را در سراسر كشور اسلامى تحت نظر داشتند. از جمله در فرمان معروف مالك اشتر در مورد نظارت بازرسان مخفى بر چگونگى كار عمّال و كارگزاران دولت مى‏ خوانيم: «وَ ابْعَثِ‏ الْعُيُونَ‏ مِنْ‏ أَهْلِ الصِّدْقِ وَ الْوَفَاءِ عَلَيْهِمْ فَإِنَّ تَعَاهُدَكَ فِي السِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِعْمَالِ الْأَمَانَةِ وَ الرِّفْقِ بِالرَّعِيَّةِ؛[١٣] مأموران مخفى را از ميان افراد راستگو و باوفا براى بررسى وضع كارگزاران حكومت مبعوث كن، و اعمال آنان را زير نظر بگير، زيرا بازرسى مداوم و پنهانى سبب مى‏ شود كه آنها به امانت دارى و مدارا كردن به زير دستان ترغيب شوند».

البته اين يكى از بخش هاى كار مأموران اطلاعاتى است كه نسبت به داخل حكومت و كارگزاران دولت، كار اطلاعاتى انجام مى‏ دهند.

٦. آن حضرت در نامه ديگرى كه فرماندار مكّه «قُثم بن عباس» برادر عبداللَّه بن عباس مى‏ نويسد: «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ عَيْنِي بِالْمَغْرِبِ[١٤]كَتَبَ إِلَيَّ يُعْلِمُنِي أَنَّهُ وُجِّهَ إِلَى الْمَوْسِمِ أُنَاسٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ الْعُمْيِ الْقُلُوبِ الصُّمِّ الْأَسْمَاعِ الْكُمْهِ الْأَبْصَارِ الَّذِينَ يَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ يُطِيعُونَ الْمَخْلُوقَ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ ... فَأَقِمْ عَلَى مَا فِي يَدَيْكَ قِيَامَ الْحَازِمِ الصَّلِيبِ؛[١٥] مأمور مخفى‏ اطلاعاتى من در مغرب (شام) برايم نوشته است كه گروهى از مردم - از سوى معاويه به سوى حج گسيل شده‏ اند، گروهى كوردل و ناشنوا و كور ديده كه حق را با باطل مشوب مى‏ سازند، و در طريق نافرمانى خالق، اطاعت مخلوق مى‏ كنند ... با توجّه به اين معنى مراقب مسئوليّت خويش باش و به وظايف خود قيام كن، قيام انسان دورانديش و نيرومند»!

به نظر مى‏ رسد كه توطئه‏ اى از سوى معاويه براى فريفتن قثم بن عباس و دعوت او به خيانت نسبت به امام عليه السّلام و ايجاد نابسامانى در امور حجّاج در كار بود، كه مأموران اطلاعاتى على عليه السّلام در دستگاه معاويه اين خبر را به سرعت به آن حضرت رساندند و حضرت نيز براى خنثى كردن اين توطئه به سرعت دست به كار شد.

در اينجا سخن از مأموران مخفى به ميان آمده كه در قلب تشكيلات دشمن نفوذ كرده‏ اند و خبرهاى كاملًا مخفيانه آنها را گزارش مى‏ داده‏ اند!

٧. در نامه معروف عثمان بن حنيف مى‏ خوانيم: «أَمَّا بَعْدُ يَا ابْنَ حُنَيْفٍ فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ رَجُلًا مِنْ فِتْيَةِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعَاكَ إِلَى مَأْدُبَةٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَيْهَا تُسْتَطَابُ‏ لَكَ‏ الْأَلْوَانُ وَ تُنْقَلُ إِلَيْكَ الْجِفَانُ ...؛ [١٦] امّا بعد، اى پسر حنيف! به من گزارش داده شده كه مردى از متمكّنان اهل بصره تو را به خوان ميهمانيش دعوت كرده، و تو به سرعت به سوى آن شتافته‏ اى، در حالى كه طعام هاى رنگارنگ و ظرف هاى بزرگ غذا يكى بعد از ديگرى پيش تو قرار داده مى‏ شد ...».

از اين نامه به خوبى استفاده مى‏ شود كه نه تنها مسائل سياسى و نظامى از طريق عُيُون مخفى به امام عليه السّلام گزارش مى‏ شده، مسائل اخلاقى كه در شأن كارگزاران حكومت نبود و با اصول تعليمات اسلام مخصوصاً در ارتباط با زهدگرايى هماهنگ نبوده است، نيز گزارش مى‏ شده، و جزئيات حركات كارگزاران از ديده تيزبين مأموران اطلاعاتى امام عليه السّلام پنهان‏ نمى‏ مانده است.

شبيه همين معنى در نامه ديگرى از امام عليه السّلام درباره «منذر بن جارود» والى اِستخر ديده مى‏ شود. در اين نامه چنين مى‏ فرمايد: «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ صَلَاحَ أَبِيكَ غَرَّنِي مِنْكَ وَ ظَنَنْتُ أَنَّكَ تَتَّبِعُ‏ هَدْيَهُ وَ تَسْلُكُ سَبِيلَهُ فَإِذَا أَنْتَ فِيمَا رُقِّيَ إِلَيَّ عَنْكَ لَا تَدَعُ لِهَوَاكَ انْقِيَاداً وَ لَا تُبْقِي لِآخِرَتِكَ عَتَاداً تَعْمُرُ دُنْيَاكَ‏ بِخَرَابِ‏ آخِرَتِكَ وَ تَصِلُ عَشِيرَتَكَ بِقَطِيعَةِ دِينِكَ ... ؛[١٧] شايستگى پدرت مرا نسبت به تو گرفتار خوشبينى ساخت، و گمان كردم تو هم در طريق هدايت پدر، گام بر مى‏ دارى و همان راه او را مى‏ پيمايى! ناگهان به من خبر دادند كه تو در پيروى از هوا و هوس فرو گذار نمى‏ كنى و براى آخرت چيزى باقى نمى‏ گذارى! دنياى خود را با ويرانى آخرتت آباد مى‏ سازى، و پيوند خود را با خويشاوندانت به قيمت قطع دين خود برقرار مى‏ كنى!».

از روايات استفاده مى‏ شود كه او خيانت در بيت المال كرده و چهار صد هزار درهم را به نفع خود و بستگانش اختلاس نمود! امام عليه السّلام او را از آنجا عزل كرد و مدّتى در زندان انداخت.[١٨] در اينجا نيز مى‏ بينيم مأموران خبر رسانى، خيانت پنهانى يك فرماندار را كشف كرده و به امام عليه السّلام گزارش مى‏ دهند و امام عليه السّلام در برابر آن عكس العمل شديد نشان مى‏ دهد.

٨. در تاريخ زندگى امام حسن مجتبى عليه السّلام آمده است كه بعد از شهادت پدرش على عليه السّلام و بيعت كردن مردم با آن حضرت، معاويه دو جاسوس فرستاد: يكى به سوى بصره، و ديگرى به سوى كوفه كه اخبار اين دو شهر را دقيقاً براى او بنويسند و براى بر هم زدن امر خلافت امام حسن مجتبى عليه السّلام با استفاده از منافقان آنچه در تلاش دارند مضايقه نكنند. ولى دستگاه ضدّ جاسوسى امام حسن عليه السّلام اين موضوع را كشف كردند، جاسوسى كه به كوفه رفته بود دستگير و اعدام شد، و نامه‏ اى با ذكر مشخصات به بصره فرستاده و نفر دوّم را نيز دستگير كردند و به مجازات رساندند. سپس نامه‏ اى به معاويه مرقوم فرمود كه تو جاسوس ‏ها مى‏ فرستى و فتنه‏ ها بر مى‏ انگيزى! گويا اراده جنگ دارى! اگر چنين است من نيز مهيّا هستم.[١٩]

٩. بعد از جنگ صفين گروهى از قبيله «بنى ناجيه» به سركردگى «خِرّيت‏ بن‏ راشد» اعلام مخالفت با امام عليه السّلام كردند. امام عليه السّلام فرمود: «نزد من بيا تا تو را نسبت به مسائل توجيه كنم». اوخدمت امام نيامد و به اتّفاق گروهى از يارانش فرار كرد. وسط راه به يكى از ياران وفادار امام عليه السّلام برخورد كردند و او را كشتند، در صورتى كه يك نفر يهودى را به عنوان ذمّى بودن آزاد كردند. امام عليه السّلام نامه‏ اى به تمام فرماندارن و كارگزاران خود در آن منطقه نوشت كه مضمونش اين بود: «گروهى از مردان اينجا كه گناهى به گردن داشتند گريخته‏ اند و گمان مى‏ كنم به سوى بصره رفته‏ اند، شما در جستجوى آنها باشيد و جاسوس هايى در هر ناحيه در سرزمين خوددتان بگماريد و هر خبرى از آنها دريافت داشتيد براى من بفرستيد؛ أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ رِجَالًا لَنَا عِنْدَهُمْ تَبِعَةٌ خَرَجُوا هُرَّاباً، نَظُنُّهُمْ خَرَجُوا نَحْوَ بِلَادِ الْبَصْرَةِ، فَاسْأَلْ عَنْهُمْ أَهْلَ بِلَادِك‏ وَ اجْعَلْ عَلَيْهِمُ الْعُيُونَ فِي كُلِّ نَاحِيَةٍ مِنْ‏ أَرْضِكَ،‏ ثُمَّ اكْتُبْ إِلَيَّ بِمَا يَنْتَهِي إِلَيْكَ عَنْهُمْ‏».[٢٠]

از مجموع روايات بالا و روايات و تواريخ ديگرى كه ذكر همه آنها به طول مى‏ انجامد، به روشنى استفاده مى‏ شود كه در عصر پيامبراكرم صلّى الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السّلام، دستگاه هاى اطلاعاتى به طور فعّال كار مى‏ كردند؛ هم در جهت كشف توطئه‏ هاى دشمنان، و هم خنثى كردن دستگاه هاى جاسوسى مخالفان، و هم بررسى دقيق اعمال كارگزاران دولت، و نيز براى كشف توطئه‏ هاى منافقان در داخل كشور اسلامى، تلاش و كوشش گسترده‏ اى داشتند.

البته در عصر و زمان ما مسائل‏ «اطلاعاتى» و «جاسوسى» و «ضدّ جاسوسى» تغيير و دگرگونى فاحشى پيدا كرده و بسيار گسترده و پيچيده ‏تر شده و از تكنولوژى پيشرفته زمان نيز براى اين كار بهره‏گيرى وسيعى مى‏ شود.

بى شك حكومت اسلامى نمى‏ تواند به طرق ساده قديمى براى رسيدن به مقاصد اطلاعاتى و ضدّ جاسوسى قناعت كند؛ بلكه بايد مجّهز به تمام وسايل پيشرفته شود، تا هيچ توطئه‏ اى از توطئه‏ هاى دشمنان مخفى نماند و نظارت دقيق و كامل نيز بر وضع كارگزاران حكومت و فعاليّت احزاب و گروه ها براى برقرارى نظم و امنيّت و جلوگيرى از مفاسد صورت گيرد.

حكومت اسلامى بايد از تكنولوژى ‏هاى پيشرفته و تمام وسايل اطلاعاتى در اين زمينه كمك بگيرد و تنها به وسايل قديمى گذشته بسنده ننمايد.

درست است كه اين كار سرمايه گذارى وسيعى را مى‏ طلبد، ولى با توجّه به اينكه گاه سرمايه‏ هاى كمى در اين راه سبب پيشگيرى از سرمايه گذارى‏ هاى كلان در زمينه‏ هاى نظامى و سياسى و اقتصادى يا سبب پيشگيرى از ضايعات وسيع مى‏ شود، هرگونه سرمايه گذارى در اين راه مقرون به صرفه است.

مثلًا اگر دستگاه هاى اطلاعاتى يك بمب گذارى شمن را به موقع كشف و خنثى كنند، چه بسا جلو تلفات انسانى و اقتصادى زيادى را مى‏ گيرد. از آن مهم تر آنكه توطئه‏ هاى خطرناك نظامى دشمن را كشف و خنثى مى‏ نمايد، كه جلو ضايعات بيشتر و گسترده ‏تر و وسيع ترى را مى‏ گيرد.

استراق سمع‏

بى شك كنترل مكالمات تلفنى اشخاص و تجسّس در محتواى آنها جهت آگاهى بر اسرار مردم، يكى از مصاديق روشن آيه شريفه سوره حجرات، دائر بر حرام بودن‏ «تجسّس»[٢١] است، و روايات اسلامى نيز آن را شامل مى‏ شود.

حديثى داريم كه پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله فرمود: «لَا تَتَبَّعُوا عَثَرَاتِ الْمُسْلِمِينَ، فَإِنَّهُ مَنْ تَتَبَّعَ‏ عَثَرَاتِ‏ الْمُسْلِمِينَ، تَتَبَّعَ اللَّهُ عَثْرَتَهُ، وَ مَنْ تَتَبَّعَ اللَّهُ عَثْرَتَهُ، يَفْضَحْهُ‏؛ لغزش هاى مسلمين را جستجو نكيند، چراكه هركس جستجوى لغزش هاى مسلمين كند، خداوند لغزش هاى او را جستجو مى‏ كند، و هركس خداوند لغزش هايش را جستجو كند، رسوايش مى‏ سازد»!

جالب اينكه در صدر اين حديث مخاطبين چنين ذكر شده‏ اند: «يَا مَعْشَرَ مَنْ أَسْلَمَ بِلِسَانِهِ وَ لَمْ يُسْلِمْ بِقَلْبِهِ؛[٢٢] اى كسانى كه به زبان ايمان آورده‏ ايد و با قلب خود اسلام خود را نپذيرفته‏ ايد»!

در اصول كافى در باب «مَنْ طَلَبَ عَثَرَاتِ الْمُؤْمِنِينَ وَ عَوْرَاتِهِم‏» كه حديث بالا از آن نقل شد، احاديث متعدّد و تكان دهنده‏ اى ذكر شده است.

حرام بودن اين مطلب در ميان مسلمين تا آن حد روشن بود كه وقتى در زمان عمر [بن خطاب] شبى از شب ها خود او در مدينه كوچه ‏ها را سركشى مى‏ كرد. ناگاه صداى مردى را كه مشغول آواز خوانى بود، از منزلى شنيد. از ديوار بالا رفت و صدا زد: «اى دشمن خدا تو در اينجا بساط معصيت گسترده‏ اى! و گمان مى‏ كنى خداوند پرده بر كار تو خواهد افكند؟!».

آن مرد گفت: «اى خليفه عجله مكن! اگر من يك گناه كرده‏ ام تو سه گناه كرده‏ اى!».

خداوند فرمود: «لاتَجَسَّسُوا؛[٢٣] تجسّس نكنيد». تو تجسّس كردى!

خداوند فرموده: «وَ أْتُوا الْبُيُوتَ‏ مِنْ‏ أَبْوابِها؛[٢٤] و هميشه از در خانه وارد شويد». تو از ديوار و بدون اجازه وارد شدى!

خداوند فرمود: «لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى‏ أَهْلِها؛[٢٥] در خانه هايى غير از خانه خود وارد نشوي،د تا اجازه بگيريد و سلام كنيد بر اهل آن خانه». تو اين كار را نكردى!

[عمر شرمنده شد و] گفت: «اگر تو را ببخشم دست از كارت بر مى‏ دارى»؟ گفت: «آرى». او را بخشيد و خارج شد.[٢٦]

به هر حال جاى ترديد نيست كه «استراقِ سمع» به معنى كنترل مكالمات مردم، خواه مكالمات عادى باشد، يا تلفنى و همچنين تجسّس در نامه‏ ها و مكاتبات خصوصى، همه از مصاديق روشن «تجس حرام» است.

ولى گاه ضرورت هايى ايجاب مى‏ كند كه حكومت اسلامى در پاره‏ اى از موارد اين كار را مرتكب شود و آن در جايى است كه بيم توطئه‏ هايى بر ضدّ اسلام و مسلمين و به خطر افتادن نفوس و اموال قابل ملاحظه‏ اى وجود داشته باشد. در چنين مواردى چاره‏ اى جز استراق سمع و تفتيش در كارها نيست. همان گونه كه براى كشف مواد مخدّر و يا امورى همانند آن، وسايل و يا اشخاص را در گلوگاه هاى شهرها تفتيش مى‏ كنند!

در واقع اين مسأله يكى از شاخه‏ هاى مسأله «تزاحم واجبات» يا «تزاحم واجب و حرام» است و بايد با در نظر گرفتن «مُرَجَّحات» و مسأله «اهمّ و مهمّ» با آن رفتار شود.

به تعبير روشن تر: تجسّس در كار مسلمانان حرام است، ولى حفظ نفوس و نظام جامعه اسلامى و در هم شكستن توطئه دشمنان از آن مهم تر مى‏ باشد. بنابراين در جايى كه بيم به خطر افتادن اين گونه امور مى‏ رود مسأله استراق سمع و تجسّس براى پيشگيرى از اين گونه خطرات، مجاز مى‏ شود.

آزار بدنى (شکنجه) براى كشف اطلاعات!

بى شك آزار بى دليل هيچ انسانى جايز نيست و نمى‏ توان كسى را براى گرفتن اقرار تحت فشار قرار داد. هرگونه اقرار كه از طريق تهديد و ضرب و شكنجه گرفته شود، بى اعتبار است و هيچ ارزش شرعى و قانونى ندارد. در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السّلام مى‏ خوانيم: «مَنْ أَقَرَّ عِنْدَ تَجْرِيدٍ أَوْ تَخْوِيفٍ أَوْ حَبْسٍ أَوْ تَهْدِيدٍ، فَلَا حَدَّ عَلَيْهِ؛[٢٧] كسى كه هنگام برهنه كردن او يا ترساندن يا حبس و تهديد اقرار كند، حدّى بر او نيست».

ولى اگر متّهم غير از گناهى كه متّهم به آن شده و ثابت نگرديده، گناه واضح ديگرى مرتكب شده باشد، مى‏ توان او را به خاطر آن تعزير كرد. مثل اينكه سارقى را به هنگام ورود در خانه ديگرى دستگير كنند در حالى كه سرقت او ثابت نشده باشد. حال اگر او را به خاطر ورود بدون اجازه در خانه ديگرى تعزير نمايند و او به گمان اينكه تحت فشار قرار گرفته اعترافاتى كند و از قراين صدق آن اعترافات ثابت شود - مثل اينكه اجناس مسروقه را با نشانى هايى كه او داده است پيدا كنند - اين اعتراف مى‏ تواند داراى ارزش باشد. چرا كه قرائن قطعيه نشان داده كه اعترافى است مطابق به واقع و مقرون به صحّت.

در مورد جاسوسان بيگانه نيز مى‏ توان از اين طريق استفاده كرد؛ حتّى اگر كار قطعى خلافى انجام نگرفته باشد، ولى حاكم شرع يقين يا ظنّ قوى دارد كه نزد او اطلاعات بسيار مهمى است كه در سرنوشت كشور اسلام و مسلمين دخالت دارد. در چنين حالى مى‏ توان او را تحت فشار قرار داد؛ ولى فشارهايى كه ضدّ انسانى نباشد.

در داستان «حاطِب بن ابى بَلْتَعَه» وقتى «ساره» آن زن جاسوس حاضر نشد نامه‏ اى را كه با خود براى اهل مكّه داشت، تسليم على عليه السّلام كند و قوياً آن را انكار مى‏ كرد. آن حضرت شمشير به روى او كشيد و او را سخت ترسانيد كه اگر نامه را ندهى تو را به قتل مى‏ رسانم. او هم ترسيد و نامه را از لابلاى موهايش بيرون آورد و تسليم كرد. اين اعتراف از طريق فشار روحى به دست آمد و مقرون به صحّت بود.

معلوم است اين گونه فشارها در اين گونه موارد نه بر خلاف عقل است و نه برخلاف‏ شرع؛ چرا كه اهميّت مسأله در حدّى است كه اين مقدار فشار را تجويز مى‏ كند. در همان داستان اگر خبر آمادگى پيامبر صلّى الله عليه و آله براى فتح مكّه به مشركان قريش مى‏ رسيد، بى شك خونريزى وسيعى در آن شهر به راه مى‏ افتاد، بى آنكه نتيجه جنگ تغيير كند.

در داستان قضاوت هاى على عليه السّلام نيز موارد متعدّدى مى‏ يابيم كه در بعضى از موارد كه مسأله مهمى مطرح بوده و مجرمان حاضر به اقرار نبوده‏ اند، امام با فشارهايى شبيه آنچه در بالا آمد، مطلب را كشف مى‏ فرمود. مثلًا در داستان معروف دو نفر كه با هم دعوا داشتند و هر يكى ادعا مى‏ كرد او آقا است و ديگرى غلام اواست، امام فرمود: «دو سوراخ در ديوار ايجاد كنند و هر كدام از آنها سر خود را در يكى از آن سوراخ نمايند» و على عليه السّلام فرمود: «اى قنبر شمشير رسول خدا صلّى الله عليه و آله را بياور و آن را در دست بگير و گردن غلام را بزن».

آن كس كه واقعاً غلام بود، ناگهان مُتَوَحِّش شد و سر خود را بيرون كشيد. على عليه السّلام به او فرمود: «مگر تو نگفتى كه غلام نيستى و مولا هستى؟!». او چاره‏ اى جز اقرار و اعتراف به حق نديد.[٢٨] شك نيست كه اين فشار سبب ناراحتى غلام شد؛ ولى براى كشف يك واقعيّت مهم حقوقى اين مقدار فشار مجاز است. در مسائل اطلاعاتى نيز مطلب همين گونه است، بلكه از آن برتر و بالاتر مى‏ باشد.

به تعبير ديگر قانون «اهمّ و مهمّ» و «تزاحم واجبات و محرمات» اين فشار و مانند آن را در اين گونه مسائل مجاز مى‏ شمرد.

ولى هرگز نبايد با اين بهانه اجازه داد كه از اين قانون سوء استفاده شود و افراد متهم را تحت فشارهاى شديد و شكنجه‏ هاى طاقت فرسا قرار دهند و يا با كمترين سوء ظن استفاده از اين استثنا را براى خود مباح شمرند.

نبايد فراموش كرد که اين يك استثناء است و جز در موارد «ضرورت»، آن هم با رعايت جهات‏ انسانى در كَمّ و كُيف آن، نبايد مورد استفاده قرار گيرد.

از اينجا نكته ديگرى را نيز مى‏ توان روشن ساخت و آن اينكه گاه مأموران اطلاعاتى براى به دست آوردن خبرهاى حسّاس و سرنوشت ساز، مجبوراند به رنگ دشمن در آيند و در ميان آنها نفوذ كنند. در چنين شرايطى گاه ناچار به ارتكاب بعضى از گناهان مى‏ شوند. فرضاً غذاى حرامى را مى‏ خورند، يا سخنانى ظاهراً بر ضدّ اسلام و مقدّسات آن مى‏ گويند. براى اينكه بتوانند كسب خبر كنند.

اين مسأله نيز مشمول همان قاعده «تزاحم واجب و حرام» و «اهم و مهم» است كه هرگاه هدف بالاتر و مهم تر از گناهى كه انجام مى‏ شود باشد، آن گناه براى رسيدن به آن هدف مجاز مى‏ شود.[٢٩]

منبع: پيام قرآن

پی نوشت:

[١]. سوره حجرات، آيه ١٢.

[٢]. مجموعة ورّام‏ (تنبيه الخواطر و نزهة النواظر)، ورام بن أبی فراس، مسعود بن عيسى‏، مكتبه فقيه‏، قم، ١٤١٠هـ ق، چاپ اول‏‏، ج‏١، ص١١٦، «باب الغيبة».

[٣]. «اوضعوا» از مادّه «ايضاع» به معنى به سرعت حركت كردن است. در اينجا منظور آن است كه منافقان به سرعت درميان مسلمانان ساده دل ايجاد فتنه و تفرقه و نفاق مى‏ كردند. (سوره توبه، آيه ٤٧).

[٤]. غالب مفسّران اين شأن نزول را در ذيل آيات ابتدايى سوره ممتحنه با تفاوت هايى آورده‏ اند.

[٥]. در سيره ابن هشام در نقل اين ماجرا در پاورقى از شرح مواهب چنين نقل شده كه: ««حذيفه» مى ‏گويد: «با دست خود دست كسى را كه در طرف راستم بود گرفتم و گفتم تو كيستى؟» گفت: «معاوية بن ابى سفيانم»! سپس به دست كسى كه در طرف چپم بود زدم و گفتم: «تو كيستى؟» گفت: «عمرو عاص هستم»». (السيرة النبوية، ابن هشام، عبد الملك بن هشام الحميرى المعافرى، تحقيق: مصطفى السقا و ابراهيم الأبيارى و عبد الحفيظ شلبى، بيروت، دار المعرفة، بى تا، ج‏٢، ص٢٣٢).

[٦]. همان، ص٢٣١-٢٣٣.

[٧]. سوره نمل، آيه ٢٠-٢٦. (براى توضيح بيشتر به تفسير نمونه‏، آيت الله العظمى ناصر مكارم شيرازى، تهيه و تنظيم: جمعى از فضلاء، دار الكتب الاسلاميه‏، تهران‏، ١٣٧٤هـ ش، چاپ سى و دوم، ج١٥، ص٤٣٩ به بعد، مراجعه كنيد).

[٨]. وسائل الشيعة، شيخ حر عاملى، محمد بن حسن‏، محقق / مصحح: مؤسسة آل البيت عليهم السلام‏، ناشر: مؤسسة آل البيت عليهم السلام‏، قم‏، ١٤٠٩هـ ق‏، چاپ اول، ج‏١٥، ص٦٠، «بَابُ آدَابِ أُمَرَاءِ السَّرَايَا وَ أَصْحَابِهِم‏»، ح٤.

[٩]. «سَريِّه» جنگ هايى بوده كه پيامبر صلّى الله عليه و آله شخصاً در آن حضور نداشته است.

[١٠]. السيرة النبوية، همان، ج‏١، ص٦٠١؛ الكامل في التاريخ، ابن اثير، عز الدين الشيباني الجزري، أبو الحسن، علي بن أبي الكرم، تحقيق: عمر عبد السلام تدمري، دار الكتاب العربي، بيروت، ١٤١٧هـ ق / ١٩٩٧م، چاپ اول، ج‏٢، ص١٠، «ذِكْرُ سَرِيَّةِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَحْشٍ».

[١١]. السيرة النبوية، همان، ج‏٢، ص٩٤.

[١٢]. المغازی، واقدی، محمد بن عمر، أبو عبد الله الواقدی، تحقيق: مارسدن جونس، دار الأعلمی، بيروت، ١٤٠٩هـ ق / ١٩٨٩م، چاپ سوم، ج١، ص٢٠٦-٢٠٨.

[١٣]. نهج البلاغة، شريف الرضى، محمد بن حسين، تحقيق و تصحيح: صبحی صالح، انتشارات هجرت، قم، ١٤١٤هـ ق، چاپ اوّل، ص٤٣٥، نامه ٥٣.

[١٤]. شام و پايتخت آن، دمشق كه در طرف غرب - يا شمال غربى - كوفه كه مركز حكومت على عليه السلام بود، قرار دارد.

[١٥]. نهج البلاغة، همان، ص٤٠٧، نامه ٣٣.

[١٦]. همان، ص٤١٦، نامه ٤٥.

[١٧]. همان، ص٤٦١، نامه ٧١.

[١٨]. سفينة البحار، محدّث قمى، شيخ عبّاس، ‏اسوه‏، قم، ١٤١٤هـ ق، چاپ اول، ج‏٨، ص٢٢٤، «باب النون بعده الذال‏».

[١٩]. بحار الأنوار، مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، دار إحياء التراث العربی، بيروت، ١٤٠٣هـ ق، چاپ دوم، ج٤٤، ص٤٥، «باب كيفية مصالحة الحسن بن علي صلوات الله عليهما معاوية و ما جرى بينهما قبل ذلك‏»، ح٥.

[٢٠]. شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحديد، عبد الحميد بن هبه الله‏، محقق / مصحح: ابراهيم، محمد ابوالفضل،‏ مكتبة آية الله المرعشی النجفی، قم‏، ١٤٠٤هـ ق‏، چاپ اول،‏ ج‏٣، ص١٣٠، «قصة الخريت بن راشد الناجي و خروجه على علي (ع)».

[٢١]. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌ». (سوره حجرات، آيه ١٢).

[٢٢]. الكافي‏، كلينى، محمد بن يعقوب‏، محقق / مصحح: غفارى، على اكبر - آخوندى، محمد، دار الكتب الإسلامية، تهران، ‏١٤٠٧هـ ق، چاپ چهارم، ج‏٢، ص٣٥٥، «بَابُ مَنْ طَلَبَ عَثَرَاتِ الْمُؤْمِنِينَ وَ عَوْرَاتِهِم‏»، ح٤.

[٢٣]. سوره حجرات، آيه ١٢.

[٢٤]. سوره بقره، آيه ١٨٩.

[٢٥]. سوره نور، آيه ٢٧.

[٢٦]. کنز العمّال فی سنن الأقوال والأفعال، متقی هندی، علاء الدين علی بن حسام الدين، تحقيق: بكری حيانی - صفوة السقا، مؤسسة الرسالة، بيروت، ١٤٠١هـ ق / ١٩٨١م، چاپ پنجم، ج٣، ص٨٠٨، «الباب الثاني: في الأخلاق المذمومة»، ح٨٨٢٧.

[٢٧]. وسائل الشيعة، همان، ج‏٢٨، ص٢٦١، «أَبْوَابُ حَدِّ السَّرِقَة؛ بَابُ حُكْمِ مَنْ أَقَرَّ بِالسَّرِقَةِ بَعْدَ الضَّرْبِ أَوِ الْعَذَابِ أَوِ الْخَوْف‏»، ح٣٤٧١٢-٢.

[٢٨]. همان، ج‏٢٧، ص٢٨٤، «أَبْوَابُ كَيْفِيَّةِ الْحُكْمِ وَ أَحْكَامِ الدَّعْوَى‏؛ بَابُ جُمْلَةٍ مِنَ الْقَضَايَا وَ الْأَحْكَامِ الْمَنْقُولَةِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (ع‏)»، ح٣٣٧٦٨-٤.

[٢٩]. پيام قرآن‏، آيت الله العظمى ناصر مكارم شيرازى، تهيه و تنظيم: جمعى از فضلاء، دارالكتب الاسلاميه‏، تهران‏، ١٣٨٦هـ ش، چاپ نهم،‏ ج‏١٠، ص٣٦٤-٣٨٢.

معرفی کتاب

سیری در کتاب
«مبانی تفسیر قرآن»

تفسیر علمی و اعجازی قرآن اگر چه نقش به سزایی در جذابیت تفسیری قرآن ایفا کرده است لیکن نمی توان از آسیب ها و آفت های تفسیر به رأی در امان بود.

 لذا شناخت مبانی صحیح تفسیر علمی با تأکید بر اعجاز علمی قرآن می تواند در برون رفت مفسر از چالش تفسیر به رأی و رهایی از تحمیل گزاره های علمی بر ساحت قرآن موثر باشد.

در این میان مفسر عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی (مدظله العالی) با تجربيّاتى كه محصول ده ها سال تجربه و تعمّق در آيات قرآن و كلمات معصومين عليهم السلام و استفاده از راه و رسم آن بزرگوران است، به اصولى در اين زمينه دست يافته كه آن ها را تحت عنوان کتاب گران سنگ «مبانى تفسير قرآن» به رشتۀ تحریر درآورده است.

«مبانی تفسیر قرآن» در یک نگاه

کتاب حاضر، به بيان اصولي در زمينه تفسير يا پرده برداري از حقايق قرآن و تعمق در مفاهيم و پيام ‎هاي قرآن مي پردازد. کتاب مشتمل بر ۲۰ اصل است. مطالب متفاوت و بسياري در اين زمينه از جمله اهميت قرآن از ديدگاه خود قرآن و روايات، روش هاي تفسيري با قرآن و روايات، تفسير به رأي، روش هاي مختلف تفسيري هم چون فلسفي، اخباري، عرفاني، ادبي و... فلسفه آيات متشابه و محکم، هدف از تکرار در قرآن، انواع ترجمه، نوآوري هاي قرآن، دلايل عدم تحريف قرآن، تنوع فوقالعاده در آن، ضرورت علم تجويد و رسمالخط بيان شده است.

ساختار اصلی کتاب

کتاب شامل یک پیشگفتار و اصول ٢٠ گانه است که عبارتند از:  اصل اوّل: اهمیّت قرآن مجید، اصل دوم: تفسیر قرآن با قرآن،  اصل سوم: تفسیر قرآن با روایات،  اصل چهارم: قرائات تازه، یا تفسیر به رأی،  اصل پنجم: روش های مختلف تفسیری،  اصل ششم: قرآن، تبیان هر چیزی است،  اصل هفتم: تهذیب نفس و خودسازی،  اصل هشتم: وحیانی بودن قرآن،  اصل نهم: حقیقت و مجاز و کنایه،  اصل دهم: محکم و متشابه در قرآن مجید،  اصل یازدهم: اعجاز عددی،  اصل دوازدهم: هدف از تکرارها در قرآن مجید،  اصل سیزدهم: سخنی درباره ترجمه قرآن مجید،  اصل چهاردهم: طراوت و تازگی دائمی قرآن،  اصل پانزدهم: قرآن، کتاب اندیشه و عمل،  اصل شانزدهم: سوره های مکّی و مدنی و ترتیب نزول آیات قرآن،  اصل هفدهم: تحریف ناپذیری قرآن،  اصل هجدهم: تنوع فوق العاده در آیات قرآن،  اصل نوزدهم: علم تجوید تا چه حد ضرورت دارد؟،  اصل بیستم: رسم الخطّ قرآن های فعلی (عثمان طه).

گزارش محتوایی اثر

اهميّت قرآن

در این اثر ارزشمند در مورد اهميّت قرآن، از چند جهت بحث شده است: الف) اهميّت قرآن از نظر خود قرآن ب) اهميّت قرآن از نظر روايات معصومين عليهم السلام ج) اهميّت قرآن از نظر عقل.

تفسير قرآن با قرآن

مولّف در اين بخش به این پرسش ها پاسخ گفته است:

١. در بعضى تعبيرات بزرگان آمده است: «اَلْقُرْآنُ يُفَسِّرُ بَعْضُهُ بَعْضاً»، این جمله چه مفهومى دارد؟.

٢. چگونه قسمت هاى مختلف قرآن، يكديگر را تفسير مى كنند؟.

تفسير قرآن با روايات اهلالبيت عليهم السلام

 در این فصل چگونگى تفسير قرآن توسّط روايات پيامبر و اهلبيت پيامبر عليهم السلام مورد بحث قرار گرفته است.

قرائات تازه، يا تفسيربهرأى

 تفسيربه رأى همواره طرفدارانى داشته، و در عصر و زمان کنونی، در لباس قرائات تازه جلوه كرده است. عدّه اى مى خواهند از اين طريق به اهداف نادرست خود برسند. لذا معظم له به آن پرداخته است.

روش هاى مختلف تفسيرى

 تفسير گونه هاى متفاوتى دارد، و هر يك از مفسّران گونه اى از آن را دنبال كرده اند و از زاويه خاصى به آن نگريسته اند.

در حالى كه براى پى بردن به تفسير صحيح قرآن، بايد به همۀ وجوه آن توجّه كرد. لذا مولف به دوازده نمونه از روش های تفسیری اشاره کرده است.

قرآن، تبيان همه چيز

 معظم له به چیستی مفهوم اين آیۀ شریفه که خداوند متعال فرموده است: «تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ»[١] پرداخته و ابعاد مختلف آن را شرح داده است.

تهذيب نفس و خودسازى

 نویسنده در این بخش آیۀ شریفۀ «لا يَمَسُّهُ إِلاَّ اَلْمُطَهَّرُونَ؛[٢]و جز پاکان نمی توانند به آن دست زنند [ دست یابند]» را شرح داده است.

وحيانى بودن قرآن

 با توجّه به سخنان انحرافى بعضى افراد، كه قرآن را مولود ذهن پيامبر صلى الله عليه و آله دانسته اند نه وحى الهى، لذا معظم له به طور مشروح توضيح داده كه قرآن كلام خداست، و ريشۀ آن عقيدۀ باطل را نقد کرده است.

مفاهیم کلیدی فهم قرآن

 معظم له درمورد پنج عنوان «حقيقت، مجاز، كنايه، محكم و متشابه» كه در فهم تفسير قرآن بسيار مؤثّر است، تفصیلاً به ابعاد مختلف آن پرداخته است.

اعجاز عددى

 اخيراً عدّه اى، برخى از آيات قرآن ازجمله حروف مقطّعه را با علم اعداد، تفسير مى كنند. مولف این رویکرد تفسیری را مورد نقد و بررسی قرار داده است.

راز تكرارهاى قرآن

 قرآن مجيد دو نوع تكرار دارد:

الف) تكرار لفظى، كه عين يك آيه در جاى ديگر يا جاهاى متفاوت قرآن آمده است. مانند آيۀ شريفۀ «فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ» كه سى و يك بار در سورۀ الرحمان تكرار شده است و اين موضوع در موارد ديگر نيز ديده مىشود.

ب) تكرار معنوى، مانند تكرار داستان حضرت موسى عليه السلام يا ديگر پيامبران عليهم السلام يا مسائل مربوط به مبدأ و معاد و مانند آن.

در این فصل نویسنده به این پرسش ها پاسخ گفته است: ١.فلسفۀ اين تكرارها چيست؟ ٢.چگونه با فصاحت و بلاغت قرآن سازگار است؟.

ترجمۀ قرآن

 مولّف در این بخش به این سوالات پاسخ گفته است:

١.آيا ترجمۀ قرآن جايز است؟ ٢.در صورت جواز، چگونه بايد قرآن را ترجمه كرد؟ ٣. با توجّه به اين كه ترجمه انواع و اقسامى دارد، چگونه مى توان ترجمۀ صحيح را از ناصحيح تشخيص داد؟

طراوت و تازگى دائمى قرآن

 معظم له در این بخش به اسرار طراوت و تازگى دائمى و اشکال مختلف نوآوری قرآن پرداخته است.

قرآن كتاب انديشه و عمل

 در این بخش معظم له همگان را به اين نكته رهنمون می سازد كه در كنار قرائت و تلاوت و حفظ قرآن، مسألۀ مهم تر تدبر و انديشيدن دربارۀ آيات قرآن و عمل به مضمون آن است. در حالى كه جمعى فقط به تلاوت و قرائت و رعايت تجويد و حفظ قرآن پرداخته و از تدبر و انديشه در آيات آن، و سپس عمل به محتوايش غافل مانده اند.

سوره هاى مكّى و مدنى و ترتيب نزول آيات قرآن

بخش عمده اى از سوره هاى قرآن كه ٨٦ سوره مى شود در مكّه و بقيّه در مدينه نازل شده است؛  با توجّه به اهميتى كه اين دو موضوع دارد، و در تفسير آيات قرآن موثّر است، مولف به این موضوع پرداخته است.

تحريف ناپذيرى قرآن

هر چند مسألۀ «عدم تحريف قرآن» بحث دامنه دارى است كه در علوم مختلف مورد بحث قرار گرفته، ولى معظم له  به طور فشرده در اين مباحث از آن سخن گفته تا هرگونه شائبۀ تحريف از ساحت قرآن دور گردد.

تنوّع فوق العاده در آيات قرآن

در آيات قرآن تنوّع فوق العاده اى ديده شود و دليل بر اين است كه گوينده و آورندۀ آن از احاطۀ علمى فوق العاده اى برخوردار بوده است.

مولف اصول مطالب قرآن را تحت چند عنوان از هم جدا ساخته و تنوع فوق العاده آیات قرآن را شرح داده است.

در فراز پایانی کتاب نیز موضوع گسترۀ رعايت موازين تجويد و چگونگی رسم الخطّ قرآن هاى فعلى [بهويژه رسم الخط عثمان طه] مورد بررسی قرار گرفته است.

گفتنی است ضمائم کتاب و فهرست آیات، روایات، انبیاء، معصومین و اشخاص، ادیان، مذاهب، قبایل و فرق، مکان ها، اشعار، منابع و مآخذ در پایان کتاب ذکر شده است.

لازم به ذکر است این اثر ارزشمند تفسیری با تنظیم و تدوین حجه الاسلام ابوالقاسم علیان نژادی نخستین بار در سال١٣٩٥ (ه ش) در یک جلد و ٥٣٦صفحه، در قطع وزیری توسط انتشارات امام علی بن ابیطالب (ع) به زیور طبع آراسته شده است.

پی نوشت:

[١] . سورۀ نحل، آيۀ ٨٩.

[٢] . سورۀ واقعه، آيۀ ٧٩.

معارف اسلامی

مقام و منزلت حضرت زینب سلام الله علیها

پرسش:

حضرت زینب سلام الله علیها چه مقام و منزلتی در اسلام دارد؟

پاسخ اجمالی:

حضرت زینب سلام الله علیها یکی از بافضيلت‏ ترينِ زنان جهان، دارای جلالت شأن، منزلت والا، قوّت استدلال، برترى عقل، استوارى قلب، فصاحت زبان و بلاغت بيان، بانویی شجاع و با شهامت، سخنور و مفسر بود. حیات آن حضرت با صبر و شکیبایی و مقاومت در برابر مصائب فراوان همراه بود. منزلت و جايگاه ایشان در خاندان پیامبر بسیار رفیع است. بعد از حادثه غم بار عاشورا سرپرستی کاروان اسرا را بر عهده گرفت. خطبه های با صلابت و کوبنده در مجلس ابن زیاد و یزید، گویای فصاحت و بلاغت و علم دانش آن بزرگوار است.

پاسخ تفصیلی:

حضرت زینب سلام الله علیها در روز پنجم جمادی الاول سال ششم هجری در خانه پاک علی و فاطمه(علیهم السلام) متولد شد. البته این دیدگاه مشهور شیعه درباره تاریخ ولادت آن حضرت است و درباره روز و سال ولادت ایشان نظرات تاریخی دیگری نیز وجود دارد.(١) وقتی حضرت زینب به دنیا آمد و این خبر به گوش رسول گرامی اسلام رسید، به منزل فاطمه(سلام الله علیها) آمد و فرمود: «دخترم، نوزادت را نزد من بیاور». وقتی او را نزد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) آوردند، رسول خدا او را به سینه مبارک چسباند و صورت بر صورت نوزاد نهاد و باصدای بلند و به شدّت گریست، چنانکه اشک از گونه های مبارکش سرازیر شد. و در جواب حضرت زهرا که علت گریه را جویا شد، فرمودند: دخترم فاطمه جان، این دختر به بلاهایی گرفتار آمده و با انواع مصیبت ها و دشواری های جانکاه مواجه خواهد شد... و فرمود: هر که بر مصیبت های این دختر بگرید مانند آن است که بر دو برادرش؛ یعنی حسن و حسین(علیهم السلام) گریسته باشد سپس رسول خدا نام نوزاد را زینب نامید.(٢)

القاب حضرت زینب سلام الله علیها

حضرت زینب سلام الله علیها، القاب زیادی دارند از جمله: (عقیله بنی هاشم: بانوی خردمند بنی هاشم).(٣)؛ (کَعبَهُ الرّزایا: قبله رنجها)؛ (نائِبَهُ الزَهراء(سلام الله علیها): جانشین و نماینده حضرت زهرا)؛ (نائِبَهُ الحُسَین(علیهم السلام): جانشین و نماینده امام حسین) ؛ (مَلیکَهُ الدُنیا)؛ (عالِمَهُ غَیرَ مُعَلِّمَه: دانای بی آموزگار)؛ (فَهِمَه غَیرَ مُفَهِّمَه: فهمیده بدون فهماننده)؛ (عَدیلَهُ الخامِس مِن اَهلِ الکَساء: همتای پنجمین نفر از اهل کساء)؛ (کَفیلَهُ السَجّاد: سرپرست امام سجاد(علیه السلام)؛ (سِرُّ أبیها: راز پدرش امام علی(علیه السلام)؛ (الصِدِّیقَهُ الصُغری: صدیقه کوچک)؛ (عابِدهُ آلِ عَلى: پارسای خاندان امام علی(علیه السلام)؛ (بَطِلَهُ کَربَلاء: قهرمان کربلا)؛ (عَظیمَهُ بَلواها: بانویی که امتحانش بزرگ بود)؛ (الباکِیة: بانوی گریان)؛ (سَلیلهُ الزَهراء: خلاصه حضرت زهرا)؛ (امینه اللّه: امانت دار الهی)؛ (آیَهُ مِن آیاتِ اللّه: نشانه ای از نشانه های خدا)؛ (مَظلُومَهُ وَحِیدَه: ستمدیده تنها)؛ (صابِرَهُ مُحتَسِبَه: صبور برای خداوند).(٤)

او به دلیل اینکه مصایب فراوان دید، «امّ المصائب» ناميده شد؛ مصيبت درگذشت جدّش پيامبر خدا(صلى الله عليه و آله)، مصيبت درگذشت مادرش زهرا(سلام الله عليها) و رنج‏هاى او، محنت‏هاى پدرش امير مؤمنان على(عليه السلام) و مصيبت كشته شدن او، محنت و شهادت برادرش حسن(عليه السلام) و مصيبت بزرگ شهادت برادرش حسين(عليه السلام) را از ابتدا تا انتها، شاهد بود و از كربلا به اسارت برده شد.(٥)

فضایل و مناقب ایشان

آن حضرت در زمره بافضيلت‏ ترينِ زنان جهان، دارای جلالت شأن، منزلت والا، قوّت استدلال، برترى عقل، استوارى قلب، فصاحت زبان و بلاغت بيان بود و این، از سخنرانى‏ در كوفه و شام كه گويى از زبان پدرش امير مؤمنان(عليه السلام) ايراد مى‏ گرديد دانسته مى‏ شود، و نيز از احتجاج بر يزيد و ابن زياد، آنگونه كه آنها را خاموش ساخت، تا آن جا كه به بدگويى و ناسزا گفتن و مسخره كردن و دشنام دادن كه سلاح افراد ناتوان از دليل آوردن است پناه بردند و از زينب كبری(سلام الله عليها) شگفت نيست كه اين گونه باشد؛ چرا كه او شاخه‏ اى از شاخه‏ هاى درخت پاك [رسالت]‏ است.(٦)

او در وقار و شخصیت همچون خدیجه(سلام الله عليها) در حیاء و عفّت، مانند مادرش فاطمه(سلام الله عليها) در شیوایی و رسایی بیان، چون پدرش علی(علیه السلام) در حلم و صبر انقلابی همانند برادرش حسن(علیه السلام) و در شجاعت و قوّت قلب مانند برادرش حسین(علیه السلام) بود.(٧)

حضرت زینب(سلام الله عليها) هم از نظر سن و هم از نظر مقام و فضيلت، برتر از خواهرش ام‏ كلثوم و بلكه مى‏ توان گفت پس از مادرش فاطمه و جدّه‏ اش خديجه شريف ترين و بزرگترين زنان اسلام بوده است. زندگانى پر ماجرا و سخنان پرمعنا و خطبه ‏هاى بليغ و رساى او در طول مسافرت كربلا، كوفه و شام و زهد و عبادت و ساير خصال عالى او بهترين گواه اين مُدّعاست.(٨)

او تربیت شده خاندان وحی بود. به كوچك و بزرگ احترام میگذاشت و هیچ گاه چهره ترش نمیكرد. همیشه در سلام كردن [به بانوان و محرمان] پیش دستی میكرد و در مقابل مهمان از جا بر میخاست و مقام او را ارج مینهاد. با اینكه عبداللّه بن جعفر از بزرگان و ثروتمندان مدینه بود و در خانه، كنیز و غلام و... داشت؛ امّا زینب(سلام الله عليها) در كارهای خانه آنان را یاری میداد و جویای احوالشان میشد تا اگر مشكلی دارند، آن را برطرف سازد.(٩)

روزى حضرت زينب(سلام الله عليها) در محضر دو برادرش حسن و حسين(عليهما السلام) نشسته بود. آنها درباره بعضى از گفتار رسول خدا(صلى الله عليه و آله) با هم گفت ‏وگو مى‏ كردند. در اين هنگام، حضرت زينب(سلام الله عليها) به دنبال سخنان برادرانش، نكات جالب و زيبايى را بيان فرمود. پس از تمام شدن نكات و توضيحات حضرت زينب(سلام الله عليها)، امام حسن(عليه السلام) به خواهرش فرمود: «إِنَّكِ حَقّاً مِنْ شَجَرَةِ النُّبُوَّةِ وَ مِنْ مَعْدَنِ الرِّسالَةِ»؛ (به راستى كه تو از درخت نبوّت و معدن رسالت هستی). براى اثبات نبوغ آن بزرگوار، شاهدى گوياتر از نقل خطبه مشهور حضرت زهرا(سلام الله عليها) وجود ندارد.(١٠)؛ چرا كه ايشان در آن زمان بيش از پنج سال نداشته است!(١١)

حضرت زينب(سلام الله عليها) وارث خاندانى بود كه سرسخت‏ ترين دشمن آنان «يزيد» درباره‏ شان گفته است: «إِنَّ هؤُلاءِ وَرَثوُا الْعِلْمَ وَالْفَصاحَةَ وَ زَقُّوا الْعِلْمَ زَقّاً»؛ (اينان خاندانى هستند كه فصاحت و دانش را از پيامبر(صلى الله عليه و آله) به ارث برده‏ اند و آن را همراه شيرخوارگى از پستان مادر‏ می مكند).(١٢)

زینب کبری(سلام الله عليها) همچون مادرش فاطمه(علیها السلام) نمازش را اوّل وقت به جا میآورد و در انجام آن بسیار دقّت داشت. هنگام نماز، كارها را رها كرده، به نماز میپرداخت. حضرت چنان غرق در نماز و عبادت میشد كه گویا در این دنیا نیست و محو معبود یكتا میگشت.(١٣) نمازهای شب حضرت در طول زندگی؛ به ویژه در دوران اسارت و در مسیر كوفه و شام معروف است، تا آنجا كه برادرش از او درخواست می کند كه در نماز شب برادرش را فراموش نكند. امام سجاد(عليه السلام) مى‏ فرمايد: «در آن شب ديدم عمه‏ ام زينب(سلام الله عليها)، نشسته مشغول نماز و عبادت بود». امام حسين(عليه السلام) به قدرى به خلوص، عرفان و بندگى زينب(سلام الله عليها) اعتقاد داشت كه هنگام خداحافظى آخر، از خواهرش درخواست دعا كرد و به او فرمود: «يا اخْتاهُ! لا تَنْسَيْنِى فِى نافِلَةِ اللَّيْلِ»؛ (خواهرم مرا در نماز شب فراموش مكن).(١٤)

در کنار مادر

در مدتی که حضرت زینب تحت تربیت رسول خدا و امام علی و حضرت زهرا(علیهم السلام) بود، توانست تجارب خوبی به دست بیاورد. و در کنار این فراز و نشيبها و خاطرات تلخ و شيرين زندگی، خود را براي ادامه حركت و تلاش در راه خدا و استقبال از مشكلات و مصائب زندگي آماده کند. در تمام دوران حزن و اندوه مادر بعد از رحلت پیامبر، با مادر در كنار او بود و شاهد ظلم و جنایت غاصبان و دشمنان در حق اهل بيت پيامبر بود. در داستان فدک و در دفاع از حقوق اهلبيت با کنار مادرش بود، به طوري كه خود يكي از راويان آن خطبه به شمار مي آيد.(١٥)

ازدواج

حضرت زینب در سال هفدهم هجری و در سن ١٧ سالگی با عبدالله جعفر ازدواج کرد. عبدالله پسر جعفر طيار است. جعفر طيار برادر اميرالمومنين(عليه السلام) و از پيشگامان در راه اسلام و از مجاهدان راه خدا بود. عبدالله مورد وثوق اميرالمؤمنين(عليه السلام) بود و بعدها نيز در جنگها و برنامه هاي آن حضرت شركت و حضوري چشمگير داشت تا جائي كه در جنگ صفين او يكي از فرماندهان سپاه امام(عليه السلام) به حساب مي آمد. عبدالله علاقه مند بود كه با حضرت زينب(سلام الله عليها) ازدواج كند؛ ولي حيا داشت كه او را مستقيما از اميرالمؤمنين(عليه السلام) خواستگاري كند. لذا قاصدي به حضور امام فرستاد و خواستگاري خود را عرضه داشت. اميرالمؤمنين(عليه السلام) نيز او را برای این امر سزاوار تر ديد و با آن موافقت كرد و مهريه زينب(سلام الله عليها) را به ميزان مهريه ي مادرش قرار داد.(١٦) اما اين ازدواج فرخنده، يك شرط نيز به همراه داشت. شرط اين ازدواج آن بود كه اگر امام حسين(عليه السلام) به مسافرتي مي رود، زينب(سلام الله عليها) نيز مجاز باشد كه او را همراهي كند و عبدالله مانع اين كار نشود. اين شرط در خصوص ملاقات اين دو خواهر و برادر نيز به چشم مي خورد و البته كه كمتر روزي اتفاق مي افتاد كه اين دو يكديگر را ملاقات نكنند.(١٧)

تعلیم دین به بانوان کوفه

زمانى كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) مركز خلافت خود را از مدينه به كوفه منتقل كرد، حضرت زينب نيز با شوهرش عبداللَّه بن جعفر به كوفه آمد و در آنجا ساكن شدند. در اين مدت حضرت زينب نيز به ارشاد و تعليم زنان كوفه اشتغال داشت. در كوفه مجلس درسى براى زنها تشكيل داد و براى آنها قرآن را تفسير مى‏ كرد.(١٨) آن حضرت از محدثان و راویان حدیث می باشد. احادیث ایشان از مادر، پدر، برادران، امّ سلمه، امّ هانى و دیگر زنان می باشد.(١٩)

همراه با قیام برادر و مروِج انقلاب حسینی

حضرت زينب(سلام الله عليها) از آغاز قيام امام حسين(عليه السلام) با برادر خویش همراهی کرد و در تمام دوران‏ قيام، همدل و رازدار او بود. شب عاشورا و گفتگوهايش با برادر، روز عاشورا و استقبال‏ هاى شكوهمندش از شهيدان، شب يازدهم محرّم و رثاى جانسوز او در كنار قامت خونين برادر و خطاب او به پيامبر خدا، اینها جلو ه ای از صفحات زرّين و جاودانه زندگانى سرشار از جلالت، شكيبايى و والايى اوست.(٢٠)

آن حضرت، استوار و شکوه مندانه پس از حادثه عاشورا، سرپرستى قافله اسيران را بر عهده گرفت. وقتی مردم كوفه فرزندان پيامبر را آن گونه ديدند، گریه و شیون سر دادند، حضرت زينب(سلام الله عليها) با صلابت و محکم این گونه سخن گفت: اى كوفيان! اى نيرنگ بازان و خيانتكاران و بى‏ وفايان! اشكتان خشك و ناله ‏تان آرام مباد! مَثَل شما، مَثَل كسى است كه رشته ‏هاى خود را پس از تابيدن، از هم باز مى‏ كند ... واى بر شما! مى‏دانيد چه جگرى از پيامبر(صلى الله عليه و آله) پاره پاره كرديد و چه پيمانى را شكستيد و كدامين پرده ‏نشين او را بيرون كشيديد و چه حرمتى از او هتك كرديد و چه خونى از او ريختيد؟! آن حضرت زبان على(عليه السلام) در كام داشت، مردمانى كه بارها، خطابه‏ هاى مولا را شنيده بودند، كلام و خطابه على(عليه السلام) را به عيان ديدند، و كسى گفت: «به خدا سوگند، زنِ باحيايى چنين سخنور، نديده بودم. گويى زبان على(عليه السلام) را بر كام دارد». خطابه‏ هاى حضرت زينب(سلام الله عليها) در اوج فصاحت و بلاغت و تأثير گذارى بيان مى‏ شد، كه او خود، فرزانه‏ اى موقعيت شناس بود.(٢١)

دکتر بنت الشاطی در توصیف حضرت زینب سلام الله علیها این گونه سخن می گوید: «زینب(سلام الله علیها) آیینه تمام نمای یک خانم شجاعی است که در لحظات بسیار سخت و بحرانی، کاری کارستان انجام داد. وی را شیرزن کربلا نامیدند؛ چراکه وی اولین خانمی است که در لحظات سخت با یتیمان و اسیران همدردی می کرد، بر بالای سر محتضران حاضر شد، برای انتقام خون شهیدانی که بدن هایشان عریان در کربلا مانده بود قیام کرد، و نگذاشت خون های به ناحق ریخته آنان به هدر رود و پایمال شود. زینب کبری(سلام الله علیها) علی رغم عمر کوتاهش بعد از حادثۀ عاشورا (یک سال و نیم)؛ توانست حزن و اندوه آن حادثۀ عظیم را در دل شیعیان آن چنان شعله ور کند که تا دنیا باقی است، این شعله خاموش نخواهد شد. آن بانوی بزرگ در این مدت کوتاه توانست مسیر تاریخ را عوض کند، لذت پیروزی ظاهری و موقتی را برکام ابن زیاد و یزید و بنی امیه، چنان تلخ کند که منجر به فضاحت و رسوایی دولت اموی گردد(٢٢)

وفات

حضرت زينب(سلام الله عليها) در ١٥ رجب سال ٦٢ ه. ق در سن ٥٧ سالگى - حدود يك سال و نيم بعد از شهادت امام حسين(عليه السلام) - از دنيا رفت و در نزديكى دمشق در روستاى «راويه» به خاك سپرده شد. اكنون اين روستا، به «زينبيه» شهرت دارد و به شهر متصل است.(٢٣) البته اقوال دیگری نیز در این زمینه وجود دارد که چندان مشهور نیست. در تاریخ آن حضرت از علت وفات آن بزرگوار چیزی ذکر نشده است. (٢٤)

پی نوشت:

(١). برای اطلاعات رجوع کنید به : زینب الکبری تالیف شیخ جعفر نقدی، ص١٧، ریاحن الشریعه تالیف محلاتی، ج٣، ص٣٣.

(٢). الموسوعه الکبرى عن فاطمه الزهراء(سلام الله علیها)، انصاری زنجانی خویینی، اسماعیل، دلیل ما، قم، ١٣٨٦، چاپ دوم، ج ‏۱، ص ۱۴۴.

(٣). خصائص زینبیه، جزائری، سید نورالدین، تحقیق: ناصر باقری بیدهندی، مسجد مقدس جمکران، قم، ۱۳۸۷ش، چاپ هفتم، ص ۶۵.

(٤). زندگانی حضرت زینب، (رسالتی از خون و پیام)، قائمی، علی، انتشارات امیری، تهران، ١٣٨٣ش، چاپ دوم، ص ٣١.

(٥). دانش نامه اميرالمومنين (علیه السلام) بر پايه قرآن و حديث و تاريخ، محمدی ری شهری، محمد، دارالحدیث، قم، بی تا، ج‏١، ١٦٧.

(٦). باكاروان شام، هاشمى نوربخش، حسن، مشعر، تهران، بی تا، چاپ اول، ص٧١.

(٧). الخصایص الزینبیه، جزایری، سید نورالدین، مکتبه الحیدریه، قم، ١٣٨٣، ص ١٦٠.

(٨). زينب عقيله بنى هاشم(سلام الله عليها)، رسولى محلاتى، سيد هاشم، نشر مشعر، تهران، بی تا، چاپ اول، ص ٩.

(٩). زندگانی حضرت زینب (رسالتی از خون و پیام)، ص ١٦.

(١٠). بلاغات النساء، ابن ابی طاهرابن طیفور، ابوالفضل، شرح و تصحیح: احمدالالفی، مطبعه مدرسه والده عباس الاول، قاهره، ١٣٢٦، ص ١٢.

(١١). سرّ نينوا، زينب كبرى(سلام الله عليها)، محسن زاده، محمد على، نشر مشعر، تهران، ١٣٨٨ش، چاپ اول، ص ٣٥.

(١٢). با كاروان شام، همان، ص٧٢.

(١٣). داستانهایی از زندگانی حضرت زینب(علیها السلام) کربندی، علیرضا، انتشارات واسع، مشهد، ١٣٩١ش، ص ١٧.

(١٤). باكاروان شام، همان، ص٧١.

(١٥). من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، محمد بن علی، محقق / مصحح: غفارى، على اكبر، دفتر انتشارات اسلامى،‏ قم‏، ١٤١٣ ق،‏ چاپ دوم‏، ج ٣، ص ٥٦٧؛ علل الشرایع، شیخ صدوق، محمد بن علی، داوری، قم، ١٣٨٥ش، چاپ اول، ج١، ص٢٤٨.

(١٦). ٤٨٠يا ٥٠٠ درهم و هر درهم معادل يك مثقال شرعي نقره است كه هر مثقال ١٨ نخود است.

(١٧). رياحين الشريعه در ترجمه دانشمندان بانوان شیعه، محلاتی، ذبیح الله، دارالکتب الاسلامیه، تهران، ١٣٦٨ش، چاپ اول، ج٣، ص٤١.

(١٨). زينب عقيله بنى هاشم سلام الله عليها، ص٢٦.

(١٩). فاطمه زهرا(علیها السلام) شادمانى دل پیامبر، رحمانى همدانى، احمد؛ افتخارزاده‏، سید حسن، انتشارات بدر، تهران‏، ۱۳۸۱ش،‏ چاپ چهارم، ص ۸۶٥.

(٢٠). ریاحین الشریعه، ج٣ ص٤١ ؛ زینب کبری، از ولادت تا شهادت، قزوینی، سید محمد کاظم، مترجم: کاظم حاتمی طبری، پیام مقدس، قم، ١٣٨٦، چاپ دوم،ص ٩٤.

(٢١). دانش نامه اميرالمومنين (ع) بر پايه قرآن و حديث و تاريخ، ج‏١، ١٦٧.

(٢٢). السیده الزینب، عقیله بنی هاشم، عبدالرحمن، عایشه، مترجم: سیدرضا صدر، بوستان کتاب، قم، ١٣٨٨ش، چاپ هشتم، ص ۹.

(٢٣). با كاروان شام، همان، ص٦٧.

(٢٤). زینب کبری، همان، ص٢٧.

احکام شرعی

کلیات خمس

تعریف امور حسبیه و مصادیق آن

امورحسبیه به چه اموری گفته میشود؟

اموری که در شریعت متصدی خاصی برای آن تعیین نشده است مانند سرپرستی افراد صغیر و دیوانه بدون سرپرست، اموال فرد مفقودالاثر، موقوفات بدون متولی، وصایای بدون وصی و صرف خمس که البته منحصر در این ها هم نیست.

شرطیت بلوغ جهت پرداخت خمس

بچه غیر بالغ ممیز که مرجع تقلید هم انتخاب کرده اگر مالی داشته باشد که سال بر آن گذشته باشد (مثلاً کارکرده و پول آن را پسانداز کرده) اگر خمس این مال را به دفتر مرجعش پرداخت کند آیا مجزی است یا نه؟ آیا در وجوب خمس، بلوغ شرط است یا نه؟

در واجب شدن خمس بلوغ شرط است لذا اگر این پول تا بعد از بلوغ باقی بماند باید خمس آن را پرداخت کند.

تعریف خمس

خمس به چه معنا است؟

خمس در اصطلاح فقهی، به معنای پرداخت یکپنجم مازاد درآمد سالانه و برخی موارد دیگر مانند معدن و گنج با شروطی که در فقه آمده است؛ بنابراین هرگاه انسان از طریق زراعت یا صنعت یا تجارت یا از طریق کارگری و کارمندی در مؤسسات مختلف درآمدی به دست آورد، چنانچه از مخارج سال او و همسر و فرزندان و سایر کسانی که نفقه آنها را میدهد زیاد آید، باید خمس (یکپنجم یا بیست درصد) آن را بپردازد.

تفاوت خمس با صدقه

خمس، صدقه محسوب میشود؟

خمس صدقه محسوب نیست ولی ثواب صدقه را دارد.

عدم مشروعیت عُشریّه دراویش

آیا عشریّه دراویش، ریشه اسلامى دارد؟ کفایت از خمس چطور؟

عُشریّه دراویش، ریشه اسلامى ندارد و عشریّه در اسلام فقط مربوط به زکات غلات چهارگانه است بهشرط اینکه با آب باران و قنات و مانند آن آبیارى شود.

حکم تصرّف در انفال

بریدن بیرویه درختان جنگل که منابع اصلى تولید اکسیژن و ادامه حیات بشر بر کره خاکى است و تبدیل مناطق جنگلی به منطقه خشک چه حکمی دارد؟

الف) جنگلها جزء انفال است و تصرّف در آن منوط به اجازه حکومت اسلامى است.ب) هر کارى که موجب ضرر و زیان مسلمین، در کوتاه مدّت یا دراز مدّت میشود، جایز نیست و لازم است مردم مسلمان در اینگونه مسائل که با محیطزیست انسانها ارتباط شدید دارد، کاملاً هوشیار و مراقب باشند.

موارد هفتگانه وجوب خمس

در چه مواردی خمس واجب میشود؟

خمس در هفت مورد واجب میشود:١- منافع کسبوکار٢- معدن٣- گنج٤- مال حلال مخلوط به حرام٥- جواهراتى كه با غوّاصى از دريا به دست میآید،٦- غنيمت جنگى٧- زمينى كه كافر ذمی از مسلمان میخرد بنا بر احتياط واجب

حقالله و حق النّاس بودن خمس

خمس جزو کدامیک از حقوق از قبیل حقالله یا حق النّاس محسوب میگردد؟

خمس هم حقالله است و هم حق النّاس.

اهمیت خمس در اسلام

اهمیت خمس در اسلام را بیان فرمایید؟

خمس یکى از عبادات مالى است که تحت شرایط ویژهبر افراد خاصی واجب میشود. خمس پشتوانه مطمئن و مناسبى براى بیتالمال مسلمین است که قسمتى از خلأ اقتصادى موجود در جامعه اسلامى را پر نموده و بودجه موردنیاز فعالیتهایی که جنبه دینى دارد را تأمین میکند.

تعیین سال خمسی واحد برای همه درآمدها

كسانى كه شاغل نيستند ولى در سال گاهى يكى دومرتبه معاملاتى انجام میدهند يا گاه هدايايى دريافت میکنند، آيا میتوانند براى هرکدام سال خمسى جداگانهای قرار دهند؟

براى همه درآمدها بايد يك سال خمسى قرارداد.

پی نوشت:
  
    
تاریخ انتشار: « 1404/08/01 »
فهرست نظرات
*متن
*کد امنیتی http://makarem.ir
تعداد بازدیدکنندگان : 668